-
تغییر اصول اول پیشرفت
دوشنبه 13 خردادماه سال 1398 16:25
اینکه می نویسی یه معقوله هست و اینکه دوست داری بنویسی و نتونی یه معقوله دیگه اولی که هیچ اما دومی خیلی حرفها می مونه تو ذهنت و از اونجایی که ذهنت خیلی زود گذر هست همه رو یادت می ره بعدش که بالاخره وقتش رو می کنی که بیای بنویسی هرچی زور میزنی هیچی به خاطرت نمیاد و میمونی اون همه اتفاق رو چطوری تونستی تو خودت هضم و حلش...
-
دروغ شاخ و دم نداره
دوشنبه 16 اردیبهشتماه سال 1398 09:34
سلام بعضیا یه دروغ هایی میگن که ادم شاخ درمیاره. بعضی هم یه دروغ مصلحتی میگن و هیچ تاثیری نداره. اما دروغ دروغه. چه بزرگ چه کوچیک. ادم برای چی دروغ میگه؟ مگر اینکه سودی براش داشته باشه. این یعنی اینکه اگر راستش رو ببینه باعث ضرر می شه براش. حتی اون کوچکترینشون. دیدی میگن بابا حوصله بحث نداشتم واسه همین یه چی گفتم که...
-
اگر میشد چی میشد.
شنبه 14 اردیبهشتماه سال 1398 14:18
همیشه میگیم اگر میشد چی میشد. تا حالا نشده بگیم حالا که شده چی شده. میدونید ما همیشه حسرت نداشته های خودمون رو میخوریم. از طرفی هیچوقت هم نشده برگردیم و به گذشته فکر کنیم که چیا میخواستیم که الان داریم. درسته یه سری چیزهایی داشتیم که از دست دادیم. ولی خب اونا رو کاری نمیشه کرد. ابی میگه : الان که محتاج توام جای تو...
-
خوشبختی و بدبختی
چهارشنبه 4 اردیبهشتماه سال 1398 16:57
پا رو دلم گذاشتم با اینکه میخواستمش واسش ارزوی خوشبختی کردم... وقتی کاری از دستت برنمیاد و نمیتونی کاریش بکنی فقط میتونی ببینی چطور ذره ذره دور میشه. وقتی میدونی نمیتونی خوشبختش کنی بهتره بزاری بره. دیگه کاریش نمیشه کرد. ........... پ.ن : فکر نمیکردم اولین پست سال جدیدم این باشه
-
برگی دیگر
شنبه 4 اسفندماه سال 1397 00:03
یک برگ دیگر از زندگی بگذشت. یکسال بزرگتر شدم یک سال وبلاگم بزرگتر شد. افکارم تغییر کردند. خودم تغییر کردم. توی این یک سال به این نتیجه رسیدم هیچکس دلش برات نمیسوزه. هیچکس جز خودت کارای خوب و بدی که کردی رو یادش نمیمونه. اینو یاد گرفتم که دلیلی نداره حسرت چیزای بد رو بخوری چون میگذرن. شادی چیزای خوب هم زود گذر هستن...
-
تموم
چهارشنبه 1 اسفندماه سال 1397 10:07
دیشب هم اخرین دوست من ازدواج کرد. الان فقط علی موند و حوضش. دیگه تنهای تنهای تنها. ان شاء الله که خوشبخت بشن همه دوستانم. دیشب دیر رسیدم به خونه اما خیلی دوست داشتم بیام و حرف بزنم اما نمیتونستم تکون بخورم قول دادم بیام حرف بزنم الان همش از ذهنم ریست شده. کلا مغز جلبک دریایی هم از من بیشتره. یه چیزی ذهنمو درگیر کرده...
-
اراجیف
یکشنبه 28 بهمنماه سال 1397 12:49
خیلیا میگن ما آدمای شادی هستیم خب خوش به حالتون امیدوارم اینقدر شاد باشید که هیچوقت طعم دیگه ایی رو نچشید. اما حرف من روی اونا نیست. روی ادمای تنهاست. ببینید شما با دوستان میرید بیرون میخندین. حرف میزنید. کارایی میکنید که باعث ارامش میشه. باهم میگردین و خلاصه هزار جور کار دیگه. میایید خونه و توی خونواده و محیط گرم...
-
زندگی جریان داره
سهشنبه 23 بهمنماه سال 1397 09:53
جونم براتون بگه که امروز از اول صبح به سرم زده تمام عزمم رو جزم کنم که بتونم به کاری که تعهد دادم پایبند باشم. همه وبلاگاتون رو دیدم قلبم به درد اومد که همه هستن و من نیستم. بگذریم. میخواستم بگم به کسی که میخوای کمک کنی بهتره درست کمک کنی درست توضیح بدی که اشتباه برداشت نکنه. هزاران هزار بار گفتم ما چوب مهربونیمون رو...
-
سردرگمی
دوشنبه 15 بهمنماه سال 1397 12:25
اینکه یه تصمیم میگیری و بعدش نتونی انجام بدی خیلی بده ولی خب وقتی بشینی و ببینی نه تقصیر تو نبوده و تو به هر دری زدی که انجامش بدی ولی شرایط نذاشته نشده به هر دلیل خارجی که از دست تو خارج بوده خودت اروم میشی اما اطرافیان اینو قبول نمیکنن و اصلا درک نمیکنن باز بیشتر حرص می خوری . به نظر من بهترین شرایط اینه که بزاری هر...
-
اشتباه بزرگ
پنجشنبه 12 مهرماه سال 1397 12:39
بزرگترین اشتباه من تبلنیه. نمیدونم چرا تنبلم. اینجوری بگم کرختم. بی حوصله ام. جدیدا از کار که میام نه تی وی میبینم نه بازی میکنم نه کاری میکنم فقط دراز کشیم و به در و دیوار نیگاه میکنم و عرق سرد میکنم حتی حوصله نمیکنم غذا و اب بخورم. حس میکنم بیماری جدیدیه که اومده تو وجودم شایدم از نظر روحی افسرده شدم که اینجوری ام...
-
خدا رو شکر عزت داریم.
دوشنبه 9 مهرماه سال 1397 14:34
بعضیا رو نباید بهشون توجه کرد. بعضیا هم نباید مثه خیک بادشون کرد. چون ییهو می ترکن. این ادما رو باید تا می تونی ازشون دوری کنی چون هوا برشون میداره. از خدا میخوام هرکسی رو به اندازه لیاقتش بهش بده. من موندم تو حکمت خدا نمیدونم چی بگم. البته عقل من کوچیکه اما بعضیا رو چرا واقعا اینقدر بهشون میده که هول میشن. یارو تا...
-
بی حوصله
یکشنبه 8 مهرماه سال 1397 11:53
سرما خوردم بد جوری بی حوصله ام. یکم تنبل شدم. از کار عقب افتادم دیشب جاتون خالی از ساعت 9 شب خوابیدم تا 8 صبح امروز ولی بازم دوست داشتم بخوابم. یکمی سرم هم درد میکنه کاش یکی بود یکم به ما میرسید . اما نه با این اوضاع سوئ مدیریتی و اوضا گرونی هم بهتر که نیست خودم و خودم اینجوری بهتره صبح دوباره اومدم دفتر و یه ضرب...
-
زمان
جمعه 6 مهرماه سال 1397 02:11
زمانی خواهد رسید که همه ما پیر شدیم. زمانی خواهد رسید که ما از زندگی سیر شدیم. زمانی خواهد رسید که دیگر دنیا جای ما را ندارد. زمانی خواهد رسید که اینجا جای پای ما را ندارد. در آن زمان ما چشم ها را بسته ایم و با آغوش باز به آسمان عروج می کنیم. اینک که وقتش رسیده بهتر از ببینیم که ما چگونه رفته ایم؟ اگر دل نبسته اید سبک...
-
داستانی دیگر۱
چهارشنبه 4 مهرماه سال 1397 10:37
قصه از کجا شروع شد. بزارید یکمی برگردیم عقب. ماجرا از اونجا شروع شد که هر هفته پامو میزاشتم مطبش کم کم دیگه ساختمونشون منو میشناختن. هر هفته با نگهبان سلام داشتم با منشی مطب بغلی خوش و بش می کردم و حتی گاهی دکتر مطب بغل هم احوالمو می پرسید. شش ماهی شده بود دیگه به منشی مطب آبدارچی مطب و حتی خود دکتر عادت کرده بودم و...
-
قول جدید
شنبه 24 شهریورماه سال 1397 11:39
به خودم قول داده بودم وقتی مشکلاتم حل شد برگردم قول دادم وقتی وقتم آزاد شد برگردم قول دادم وقتی هدف هام رو دنبال کنم برگردم. خیلی قول ها به خودم داده بودم اما خب نشد. نه اینکه نخواستم نه بلکه اوضاع بر وفق مراد نبود. یه جورایی مشکلات عدیده ایی که گریبان گیر همه افراد شده یقه منو هم گرفته ولی خب اگر قرار باشه که نیام و...
-
برمی گردم
شنبه 16 دیماه سال 1396 09:15
به زودی برمیگردم...
-
سنگ ریزه کفش 2
پنجشنبه 16 شهریورماه سال 1396 13:44
خلاصه داستان : من یک کفش خریدم و توی طول یک ماه سوراخ شده بود و جرات نداشتم کفشم خراب شده چون اصرار خرید از من بود و اینکه بابای عزیز میگفتن نباید اینو بخری... ......... ادامه ماجرا: خلاصه اینکه اون اتفاق افتاد و یک سنگ ریزه نرم و گرد که اصلاً پا رو نمیزد از سوراخ وارد کفشم شده بود. فقط زمانی که دقیقاً زیر پاشنه پا می...
-
اینم از این
شنبه 11 شهریورماه سال 1396 17:06
سلام خب خب خب هی من میخوام بیام داستان رو تموم کنم هی یه اتفاق می افته اونو میندازه عقب نتایج ارشد رو زدن گفتن نداره ولی خب دانشگاه شهید بهشتی قبول شدم. اما نمیرم. دلیلش هم اینه که مجازی قبول شدم ولی خب همین که شهید بهشتی قبول بشی و نری خودش کلاس داره.
-
آمدم
شنبه 4 شهریورماه سال 1396 16:13
خب خب خب سلام اومدم بگم خدا رو شکر یکمی سرم خلوت شده. البته خلوت نشده بالاخره تونستم خودم روو با شرایط سازگار کنم. این بهترین اتفاق ممکن بوود که برام افتاده. اگه خدا بخواد دیگه برمیگردم به کانون گرم وبلاگ نویسی و نوشته های قدیم رو تموم میکنم و نوشته های جدیدی توی ذهنمه که باید شروعشون کنم. پدر و مادر به سلامت به حج...
-
درگیری
چهارشنبه 18 مردادماه سال 1396 08:54
سلام قرار بود داستانم رو تموم کنم ولی خب هنوز نشده راستش این روزا خیلی درگیرم اول اینکه در حال پیدا کردن خونه بودم برای جا به جایی و دیگه اینکه از صبح ساعت هفت سرکارم تا بعد از ظهر ساعت هفت تا برسم خونه هم میشه ساعت نه شب دیگه جونی نمی مونه از طرفی جمعه ها هم از صبح ساعت هفت سرکلاسم تا ظهر ساعت دو دیگه فقط میمونه همون...
-
درست حرف بزنیم
دوشنبه 29 خردادماه سال 1396 14:39
گاهی وقت ها یک نرو گفتن بدون هیچ پس و پیش ممکنه خیلی چیزها رو تغییر بده اما کافیه این نرو گفتن رو پس و پیش بذاری مثلا بگی بهت نمیگم نرو چون بمونی عذاب میکشی. یا هرچیز دیگه.... اینجا فقط باید میگفتی نرو. اینجور گفتن ها از صد تا برو راحتم کن ، بدتره. یادبگیریم گاهی وقتا کوتاه و مختصر حرف بزنیم. یاد بگیریم گاهی وقت ها...
-
سفرنامه علی (علی خسرو) قسمت اول
پنجشنبه 14 اردیبهشتماه سال 1396 00:23
هنوز وقتی بهش فکر میکنم حس میکنم همش یه خواب بوده. اخه انتظارشو نداشتم. دوست داشتم که این اتفاق بیوفته ولی خب فکرشو نمیکردم که اینجوری باشه. ولی خب شد... حدوداً ساعت 1.30 صبح بود که بیدار شدم. شب قبل ساکمو بسته بودم و گذاشته بودم تو صندوق عقب ماشین. سریع یه دوش گرفتم که سر حال بیام و یه مسواک زدم و مسواکمو هم به...
-
خداوندا نظری کن....
شنبه 9 اردیبهشتماه سال 1396 00:48
عالم محضر خداست در محضر خدا معصیت نکنید... خدا نظاره گر همه اعمال خوب و بد هست. میگن تو چیزی از خدا بخوایی بهت میده و اگر بهت نداد در آخرت ده برابرشو بهت میده. خب این درست اما اگه کسی ازش فقط یه شغل بخواد و اون بهش نده در آخرت ده برابرشو هم بخواد به طرف بده. این فرد توی دنیا چیکار باید بکنه؟ برای چی زندگی میکنه؟ با چی...
-
ویژه عید
دوشنبه 30 اسفندماه سال 1395 13:58
یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْأَبْصَارِ ای تغییر دهنده دلها و دیده ها یَا مُدَبِّرَ اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ ای مدبر شب و روز یَا مُحَوِّلَ الْحَوْلِ وَ الْأَحْوَالِ ای گرداننده سال و حالت ها حَوِّلْ حَالَنَا إِلَی أَحْسَنِ الْحَالِ بگردان حال ما را به نیکوترین حال سلام سال نو مبارک سالی که گذشت امیدوارم برای همه سال...
-
سنگ ریزه کفش 1
چهارشنبه 18 اسفندماه سال 1395 20:43
سلام چند روز پیش یه سنگ ریزی توی کفشم رفت و منو برد توی خاطرات گفتم اینم خب بالاخره یه مدل خاطراته خب جونم براتون بگه من حدود دوم راهنمایی بودم که این اتفاق افتاد. از بچگی یادم نمیاد که خم بشم و کفشمو در بیارم و سنگ ریزه هاشو خالی کنم. از طرفی اینم بگم که اصولا کفش توی پام بیشتر از شش ماه نمیموند. البته الان دیگه...
-
زادروز
چهارشنبه 4 اسفندماه سال 1395 23:35
بالاخره یک سال دیگه هم گذشت هم از عمر من هم از عمر وبلاگ و هر دو بزرگتر شدیم. خب خیلی اتفاقات افتاد خیلی چیزا یاد گرفتیم. پستی و بلندی زیاد بود. مدتی نمی نوشتم. درگیری های بیمارستانی، آشناییت های جدید، فشار های کاری و بیکاری همه دست به دست هم داده بودن و مجال نوشتن رو نمیدادند. اما خب الان همه چی رو به راهه. خوشحالم...
-
نداره
سهشنبه 27 مهرماه سال 1395 17:06
اینکه کلاً توی این یه سال تغییر کردم دست خودم نیست و همش رو میندازم گردن این روزگار یه نگاه میندازم امسالم با پارسالم تفاوت چندانی پیدا کرده و اونم جز پسرفت چیزی نبوده. بی حوصلگی و بد اعصابی رو که داشتم هیچ الان سکوت هم بهش اضافه شده که خیلی ها میگن خوبه اما واسه منی که این کار رو بلد نبودم یه اتفاق دیونه کننده هستش....
-
ویژه محرم 1
دوشنبه 12 مهرماه سال 1395 13:38
سلام به همه دوستان عزیز. محرم آمد و این شب ها رو به همه دوستانتون تسلیت میگم . توی این شب ها به این فکر کردم که بهتره یکمی علم خودمون رو درباره محرم و واقعه عاشورا ببریم بالا. از اونجایی که بین همه دوستان میبینم فقط و فقط میگن امام حسین رو سر بریدن و سینه زنی و زنجیر زنی انجام میدهند. بدون هیچ اطلاعایی تصمیم گرفتم کمی...
-
یه چیزی تو ذهنمه
جمعه 26 شهریورماه سال 1395 21:54
سلام یه چیزایی تو ذهنمه که منو درگیر خودش کرده اول اینکه یه داستان که هنوز با خودم هضمش نکردم و نمیتونم بیارمش روی کاغذ دوم اینکه یه نفری یه پیامی داده که گفت علی تو خیلی پسر خوبی هستی ولی من از زندگیت میرم بیرون به این دلیل که نمیخوام مزاحمت بشم. (برداشت من از این حرف اینه که تو خودت میخوای بری چرا میگی مزاحمت نشم و...
-
روزای سگی
شنبه 13 شهریورماه سال 1395 01:02
از سگی ترین روزهای مممکنه بنده این چند مدت بوده روزها پشت هم سگی و سگی تر میشن. تنها یه اتفاق خوب بود که باعث شد یه فاصله خوب بیوفته بین این روزها جای همه خالی قبل تولد امام رضا یه چهار روز با خونواده عزیز رفتیم مشهد. که البته تا شب تولد بودیم و بلیط برگشتمون همون شب تولد بود. حالا که برگشتم یکمی از لحاظ روحی سبک شدم...