پسر خیابونی

پسر خیابونی

نوشته های پسر خیابونی
پسر خیابونی

پسر خیابونی

نوشته های پسر خیابونی

اطلاعیه

سلام

از همه معذرت میخوام.

شرمنده همه هستم. الان که میبینم آمار اینجوریه و همه میان و خودم نمی اومدم خجالت زده ام. ببخشید.

توی این مدت که نبودم از تولدم به اینور. یه کاری واسم پیش اومد و رفتم تهران و برگشتم. بعد از او وضعیت کاری رو که میدونید چطوریه. اخر سال هست و همه میخوان توی خونه جدید بشینن یا خونشون رو نو نوار کنن. دیگه از ساعت 8 صبح می رفتم تا 11 شب سر کار. میدونم که نباید این رو بگم ولی بهم حق بدین جون نوشتن رو نداشتم. از یه طرف هم حس نوشتن نبود اگر بود مطمئناً ساعت 2 شب هم شده می اومدم و می نوشتم. بازم معذرت.

ولی خب بالاخره امروز همه کارها تحویل داده شد. و دیگه وقتم یکمی ازاد شده. البته کنکور اردیبهشت مونده و من حتی کتابی رو باز نکردم. از دوستی که واقعاَ برام زحمت کشید و اطلاعات جمع آوری کرد برای کنکور معذرت می خوام که زحمتش رو اینجوری به هدر دادم.

سال جدید برام سال مهمیه. اول سال هجرت انجام میشه. سال بعد باید دنبال کار جدید باشم. باید ساماندهی کنم دخل و خرجم رو. باید بدهی هام رو بپردازم. باید پس انداز رو بکنم. 

سال جدید از خدا میخوام همه به ارزوهاشون برسن. به اهدافشون برسن. سالم و سرحال باشن. همه پدرا . همه مادرا همه و همه خدا پشت و پناهشون باشه.

سال جدید رو از خدا میخوام هیچ کسی بیمار نباشه. همه بیماریهای صعب العلاجی ها شفا پیدا کنن.

سال جدید از خدا میخوام مریض ما که دو سال هست رو تخت خوابیده و زندگی نباتی داره  رو شفا بده. خدایا خودت که میبینی اوضاع پدر و مادرش رو. کمکش کن...


اومدم که قول بدم این دفعه یه قول درست. تا اخر امسال هرچی مطلب نیمه کاره مونده تموم میکنم.

.....................

پ.ن1: همه تون رو دوست دارم.

پ.ن2: مرسی بابت کامنت هایی که تو تلگرام میدین و حالمو میپرسید. مرسی از اونایی که میان و باهام حرف میزنن به صحبت ها و درد و دل ها و چرت و پرتام گوش میدن. حوصله میزارن. ممنونم.

پ.ن3: مرسی بابت کامت هایی که با وجود اینکه نبودم توی وبلاگ گذاشتید. نگران بودین. گله گی کردین. ناراحت بودین. همه و همه رو بهتون حق میدم. منو ببخشید.

پ.ن4: ممنون بابت پیام های خصوصی که توی وبلاگ برام میزارید و جویای حال و زندگیم هستین. توی دنیای واقعی شاید اینقدر برای کسی مهم نبودم که اینجا هستم. لطف دارید همه و همه.

پ.ن5: اون دوستی که بدون نام کامنت میزاره و کلی فحش میده. ممنون میشم اسمت رو بزاری و ادرس بدی شاید بتونم بفهمم مشکلت با من چیه.

پ.ن6: امیدوارم همینطور بهم سر بزنید.

معذرت خواهی

سلام

اینو مثه یکی از متن های جودی شروع میکنم.

قرار بود بیام و داستان رو بنویسم نشد

قرار بود بیام و ماجرای خواستگاری رو بگم نشد.

قرار بود بیام و به همه سر بزنم نشد.

قرار بود یه ویژه نامه امشب بزنم ولی اونم نشد.

من از همه معذرت میخوام بابت همه بد قولی های این چند وقت... 

همه رو جبران میکنم. شما به بزرگی خودتون ببخشید.

....................

در مورد آزمون نظام. بالاخره روز موعود فرار رسید و رفتیم امتحان رو دادیم. اول از همه واسه دعای خیر همه متشکرم. 

زمان امتحان 180 دقیقه و جزوه باز بود. رشته ما 9 کتاب و یک ماشین حساب با خودمون بردیم و یک کتاب که بهش میگفتن کلید واژه. 

امتحان 60 سوال داشت که حداقل باید 30 تست رو جواب میدادی (بدون غلط چون امتیاز منفی داره) به این صورت بود که شما صورت سوال رو میخوندی و کلمه کلیدی سوال رو پیدا میکردی و بعد در کتاب کلید واژه اون رو پیدا میکردی. و جلوی اون کلمه توی کتاب کلید واژه نوشته شده بود که توی فلان کتاب و فلان صفحه در مورد این کلمه کلیدی گفته شده. بعد به کتاب و صفحه مورد نظر رجوع میکردی و اون صفحه رو می خوندی تا جواب رو پیدا کنی.

من 25 تست زدم که اعلام کردند وقت تمام شد. و برای خالی نبودن عریضه پنج تست رو همینجوری زدم. اگر خیلی خرشانس باشم اون پنج تست درست باشه که قبول میشم. که این اتفاق از محالاته 

......................................

مطلب اصلی که امشب اومدم بگم این بود که یک سال دیگه هم گذشت. بازم وبلاگم یک سال بزرگتر شد. اینجا جاییه که توی بدی ها و خوبی ها باهام بوده. جاییه که دو بار لباس تنشو عوض کرده. جاییه که میدونی چی کشیدم. باهام حرف میزنه. دوستش دارم پسر خیابونی پسری فوق العاده بوده و هست. امیدوارم که خواهد بود هم بشه.

و مطلب اخر اینه که خود پسر خیابونی (خودم) هم فردا 4 اسفند راس ساعت 10 صبح اونم یک سال دیگ بزرگتر میشه. پیرتر میشه. خیلی چیزا یاد گرفت. خیلی چیزا از دست داد. اما هنوزم امیدواره. امیدواره. امیدوار....


من و بابام و خواستگاری 1

بازم مثه همیشه یه سری آمادگی قبل از ماجرا رو براتون تعریف میکنم. قضیه مربوط میشه اینکه تازه از خدمت برگشته بودم و هر مادری آرزوی دیدن بچه اش توی رخت دومادی یا عروسی هستش. از طرفی من اس و پاس و مادر گیر داده بود باید ازدواج کنی اونم به این دلیل که دیر رفتی سربازی و سن تو زیادی داره میره بالا. پدر گرامی هم که معرف حضور همه هستش. خب تا اینجا رو داشته باشید و ادامه ماجرا...

ببین من دیگه دارم پیر میشم دوست دارم نوه ام قبل از رفتن ببینم . دیگه باید ازدواج کنی.

اولاً مادر جون خدا نکنه. دوماً عجله ای نیست. یه نگاهی به وضعیت زندگی من بنداز.

نگران نباش من چند تایی رو انتخاب کردم هرکدوم رو بگی میریم جلو. تو چی کم داری . درس نخوندی. که خوندی. سربازی نرفتی که رفتی. عرضه نداری که داری. حالا زن بگیر بعد کار هم پیدا میشه.

این حرف ها و سیاست های مادر گرامی بود که هر روز از صبح تا شب بحثش رو میکرد. از طرفی حرف های پدر جالب تر بودن. که میگفت. ولش کن اینو آدم نیست. لیاقت نداره اینقدر به فکرش باشی. اصلاض من واسه این نمیرم خواستگاری. برم به مردم چی بگم. منم بهش میگفتم بابا حالا نمیخوای بری قبول ولی این رو به چوب میگن اسم دارم. اونم میخندید میگفت خفه شو بچه پررو

(یعنی ابراز احساسات تو خونه موج میزنه. نا گفته نمونه که اینا رو از روی مهر و محبت و شوخی بهم میگه)

هیچی گذشت و گذشت تا نزدیک دو ماه شده بود که ما این ماجرا رو هر روز از صبح تا شب داشتیم. منم که برای اینکه بیکار نمونم و تو خونه نباشم کارم رو شروع کرده بودم دوباره (همون برقکاری ساختمان). یه روز گوشیم زنگ خورد و خواهرم بود که گفت شب رو زودی بیا خونه مهمونی دعوتیم. گفتم کی گفت خونه دوست بابام که یه جواریی از بچگی من عمو صداش میکردم . گفت واسه بازنشستگیش دعوت کرده. اینو داشته باشید که یه فلش بک بزنم سر دوست بابام:

بابای من با دو نفر همزمان استخدام میشن و این سه نفر یه جورایی رابطه تنگاتنگ با هم پیدا میکنن جوری میشه که رفت و آمد خونوادگی خفن پیدا میشه و بچه های هم بازی هم میشن و بزرگ میشیم.

منم گفتم باشه میام. شب یکمی زودتر کار رو تعطیل کردم و رفتم خونه دیدم کسی نیست. زنگ زدم گفتن ما از عصر رفتیم خونه عمو ( دیگه دوست بابام رو توی ادامه ماجرا عمو صدا میکنم و اون یکی دوستش رو اون یکی عمو میگم ) تو هم زود بیا. زشته فقط واسه شام بیای. سریع دوش گرفتم و لباس عوض کردم دیدم ساعت تازه 7 شبه منم خیلی وقته نرفتم خونشون. یه جورایی اون حس راحتی رو ندارم مثه قبل گفتم یه چرت میزنم ساعت 8 : 8:30 میرم که 9 شام بخورم بیام. دراز کشیدم و با گوشی بازی میکردم که نفهمیدم چطوری خوابم برد....

ادامه دارد....

...................

پ.ن1: این ماجرا واقعیست 

پ.ن2: خیلی وقت بود چیز طنز نگفته بودم. حس میکنم همه شاکی شدن و همه خسته از این وبلاگ خاک خورده که گرد مرده ها گویا روش پاشیده شده بود.

پ.ن3: این هفته امتحان نظام هست و هنوز هیچگونه آمادگی واسش ندارم. چه بخوام چه نخوام بالاخره روزش میرسه و باید برم امتحان بدم. ولی نگران نباشید بعدش بیشتر حضورم پر رنگ تر میشه .

پ.ن4: جا داره از همه دوستان تشکر کنم که میان و سر میزنن و هنوز تنهام نذاشتن. از دوستان خاموشی که میان وسر میزنن و کامنتی ازشون نمیبینیم و نمیشناسمشون ولی گاهی توی تلگرام پیامی میدن و حال ادمو میپرسن. این چیزاست که حالمو خوب میکنه و دوست دارم باهاتون باشم.

پ.ن5: به نتیجه جدیدی از خود شناسی رسیدم که دیگه کافیه اگه بیشتر برم جلو حسم میگه دیونه میشم. مغزم تا یه حدی گنجایش داره.

اندر نتایج خود شناسی

به این نتیجه رسیدم که راه من با راه خدا خیلی از هم دور شده و این باعث شده که من از ارامش فاصله بگیرم. البته یه سری اتفاقات دخیل هستند. ولی خب من اشتباه کردم. خدایا میخوام برگردم. من تصمیم رو گرفتم که برگردم. فقط خودت راه رو هموار کن. کمک کن که این دوری به سرانجام برسه.



..................

پ.ن1: کسی از بابا لنگ دراز ، عقاید یک کرگدن و پرستوی مهاجر و روزنوشت های یک دانشجوی پزشکی خبری نداره؟ وبلاگا بسته شدن

حال این روزای من.

خب خب خب سلام به همه دوستان. 

اول جا داره از تک تکتون معذرت میخوام که اینقدر دیر به دیر آپ میکنم.

دوم از تک تکتون تشکر میکنم که منو فراموش نکردین و به اینجا سر میزنید.

سوم اینکه من اینجا بودم یعنی هرکسی نظری میداد و سوال میکرد جوابش رو میدادم شاید یکمی با تاخیر اما بودم. و اینکه اگر کار ضروری دارید سمت چپ پایین قسمت پیوند های روزانه ای دی تلگرامم هست میتونید اونجا پیام بدین.

خب بگذریم. این مدت من کجا بودم و چیکار میکردم.

اول از همه دستم رو باز کردم خب خوبه ولی ضعیف شده و فقط گچش باز شده و آتل بندی هست هنوز.

دیگه اینکه بیست روز مونده به آزمون نظام و من هنوز آمادگی نداریم. گرچه کم و بیش در حال آماده سازی هستم.

از طرفی خدا رو صد هزار مرتبه شکر که شب عیدی (از الان رو شب عید حساب میکنن توی شغل های آزاد) کارهای مختلف جور کرده که دستمون خالی نمونه. بازم شکر ازت خدایا.

 تا آخر این ماه احتمالاً هجرت به صورت کامل انجام میشه و توی این یه هفته رفته بودم خونه اونوری رو راست و ریست کردم که برای رفتن همه آماده بشه.

دیگه اینکه یه مشکلی بهش برخوردم که تمام این اتفاقات خوب و قشنگ رو برام زهر کرده اونم اینه که خودمو گم کردم. میدونید... چطوری بگم... شده تا حالا ندونی واسه چی هستی. قراره چیکار کردی. قراره چی بشه. یا اصلاً چی شد که اینجوری شد. چی بودی. حالا چرا اونی که بودی نیستی. اصلاً الان بهتری یا بدتری؟ کدومش.

خب مسلماً شده برای همه. من الان توی این برهه هستم. و بدترین حالت اینه که پایه های اعتقاداتم داره میلرزه اونم به خاطر دیده هام هست. یه چیزایی رو دارم میبینم که پیش خودم میگم پس خدا کجاست که جواب اینا رو بده. یا اینکه چرا خدا واسه اینا کاری نمیکنه. ووو. میگن خودتو بشناس تا خداتو بشناسی. و الان دنبال خود شناسی هستم. هرچی میرم جلو کمتر پیدا میکنم خودمو. داره برام سوال میشه اون علیرضایی که شش هفت سال پیش بودش الان کجاست؟ چرا نیستش. چرا تغییر کرده این همه. واسم دعا کنید. دعا کنید که پیدا بشم. 

همه شما رو دوست دارم.

.............

پ.ن1: بازم ببخشید که بهتون سر نزدم و کامنت نذاشتم

جوانک عاشق 4

الهام به سمت مجید حرکت کرد. دختری با قد معمول و بسیار لاغر که موهای خود را مانند پسرها کوتاه کرده بود. پوست سفید و چشمانی عسلی داشت. 

سلام 

سلام مجید خوبی؟

خوبم عزیزم. دیر کردی.

اره بابام گفت می رسونمت تا سر چهار راه واسه همین طول کشید تا حاضر بشه.

هر دو نشستند و پیشخدمت مثه همیشه سفارش رو جلوی آنها گذاشت.

بازم سیگار کشیدی؟

ای بابا ترک عادت...

الهام سریع بین حرف مجید پرید و گفت: موجب مرض است میدونم. هزار بار گفتی. ولی کمترش کن باشه؟

چشم.

خب چه خبر چیکارا میکنی؟

ببین الهام جان. اینا رو ول کن میشه جدی حرف بزنیم؟

من که جدی ام. چی میخوای بگی دوباره شروع نکنی ها.

اتفاقاً این بار میخوام شروع کنم. ببین همیشه طفره میری ولی اینار باید حرف بزنیم. ما از دوستیمون چند سال میگذره؟ تو به پای من بودی قبول. میگی دوست دارم قبول. میگی حاضرم باهات ازدواج کنم قبول. ولی خب تا کی قراره اینجوری بمونه؟

ببین مجید. حالا که میخوای صحبت کنی بزار من اول بگم.خوب گوش کن. روز اول ما حرفمون این بود که اگر تو کیس مناسب تری گیرت اومد بری دنبال اون. و اگر من فرد مناسب تر از تو پیدا کردم با اون باشم. تو رفتی سربازی من منتظرت بودم در صورتی که میدونستی دو سه نفری رو به خاطر تو رد کردم. دو سال منتظرم که یه کار پیدا کنی در صورتی که باز هم دو نفری رو کنار زدم. اما اینا شاید از عمر من گذشته ولی بهت فرصت دادم چون میخواستم بدونم که تو سعی خودت رو میکنی.

خب سعی خودمو کردم. دیدی که نیست.

ببین مجید تو سعی خودتو کردی. تو پسر خوبی هستی. همیشه بهت گفتم. ولی عشق و عاشقی دوره اش تموم شده. با عشق و عاشقی نمیشه شکم دو نفر رو سیر کرد. اصلاً بگو ما عاشقیم هر روز نون و پنیر میخوریم. اما به نظرت چقدر میتونیم با عاشقی نون و پنیر بخریم؟ حداقل یکی از ما باید خرجی بیاره تو خونه. حتی اگه من کار پیدا میکردم از خدام بود تو بشی مرد اون خونه. توی زندگی فردای ما بیماری هست. مشکل هست. غم هست. شادی هست. اصلاً فکر کن من حمله شدم. با کدوم پول این بچه به دنیا بیاد؟ میگم من دو سال بهت وقت دادم. ولی از اون جایی که دوست دارم و نمیخوام زیاد توی زحمت بیوفتی میگم اگر کسی توی زندگیم پیدا بشه که شرایطش رو داشته باشه شاید دیگه نه نگم.

مجید هرچه میخواست شنید و فقط در آن سکوت سیگاری روشن کرد و همزمان قهوه اش رو مزه مزه میکرد. دیگر به حرفهای الهام توجه ای نداشت و صدای موزیک خواننده مورد علاقه اش رو که پخش می شد گوش میداد.

خانه خرابه تو شدم. به سوی من روانه شو...

مجید. کجایی تو؟ الان این سیگار سومه که پشت هم روشن کردی. باز من یه چی گفتم تو رفتی تو فکر. خودت گفتی جدی حرف بزنیم. ای بابا غلط کردم. اصلاً ول میکنم میرم ها.

نه اتفاقاً تو راست میگی پ. منم به این نتیجه رسیدم. حتی من فراتر از اینها رو تصور میکردم. به این فکر میکردم اگه فردا روز نتونیم زیر یه سقف زندگی کنیم اونقدر پشتوانه مالی دارم که بتونم برات یه زندگی بدون من رو فراهم کنم. به این فکر میکردم که حرفای تو کاملاً به جا هست. به این فکر میکردم که یعنی میشه من بتونم تو رو خوشبخت کنم یا نه...

اه مجید بس کن. دیگه نمیخوام بشنوم اعصابم داره خورد میشه.

باشه.

و هر دو در سکوت به موزیک گوش میکردن و سفارش خودشون رو مزه مزه میکردند....

الهام. دیگه دیره بهتره برسونمت خونه.

اوه اوه. نمیخواد من همینجا پایین پاساژ یه آژانس میگیرم میرم. 

مجید پول میز را حساب کرد و هر دو دست در دست هم به سمت بیرون پاساژ حرکت کردند. الهام سوار آژانس شد و مجید هزینه را با راننده حساب کرد و رفت...

ادامه دارد...


..............................

پ.ن1: ببخشید دیر شد. خیلی اوضاعم به هم ریخته. یه دستم شکسته و با یه دست زندگی میکنم این روزها 

دو کلوم حرف حساب

سلام. لازم دونستم دو کلوم با همه دوستان وبلاگیم حرف بزنم. 

یه سری اتفاقاتی افتاده براتون. همه مشکل دارید میدونم. براتون ارزوی این رو دارم که همه مشکلاتتون حل بشه. اما یه سری چیزها هست که میخوام خودتون قضاوت کنید.

مثلاً شما در زندگی واقعی خوشتون میاد یکی ییهو ول کنه بره؟ یکی جواب پیامتون رو نده؟ 

خب معلومه که خوشتون نمیاد.

در دنیای مجازی هم همینطوریه. اینو به جرات میگم به این خاطر که توی این یه هفته ای که گفتم نیستم همینجوری واسم کامنت میزاشتین. این یعنی ما برای هم مهم هستیم.

پس چرا ییهو بی خبر وبلاگتو میبندی و میری؟ مگه اینجا دوستانت نیستند؟ فکر نمیکنی این توهین بهشون هست؟

چرا ییهو وبلاگت رو میشه یه وبلاگ خاک خورده و بعد از یه مدت میای میگی ببخشید؟ فکر نمیکنی بگی من مدتی نیستم بهتر باشه؟

چرا ییهو واسه وبلاگت رمز میزاری و به کسی نمیدی؟ خب اگه میخوای خودت بنویسی و تنها باشی چرا بقیه رو دعوت کردی به خوندن مطالبت؟

از طرفی من نمیگم نرو. نمیگم نبند. نمیگم رمز نذار اما قبلش اطلاع بده. اینجوری خیلی خوبه. احترام به دیگرون عالیه.

همین.

...............................

پ.ن1: لازم دونستم این رو بگم. ببخشید که نظر دادم در موردتون.

پ.ن2: به وبلاگاتون سر میزنم اما مغزم قفل کرده و نمیتونم نظری بدم خیلی حرفا هست شما به بزرگی خودتون ببخشید. دعا کنید مغزم باز فعال شه 

جوانک عاشق 3

مجید همانطور که قدم میزد به ساعتش نگاهی انداخت. گویا منتظر چیزی بود. هر لحظه به اضطرابش افزوده میشد که ناگهان صدای گوشی اش در آمد.

من دیگه خسته شدم/ بس که چشام...

سریع گوشی اش را جواب داد:

الو؟ ده دقیقه دیر کردی. نگرانت شدم.

چی؟ همونجای همیشگی؟ باشه تا نیم ساعت دیگه اونجام.

سریع از پارک خارج و سوار تاکسی شد.

با خود می اندیشید. امروز باید به صورت جدی صحبت کنیم. باید تصمیم الهام رو بدونم.میخوام ببینم تا چند سال دیگه قراره منتظر من بمونه؟....

جناب میشه دو تومن. 

از جا پرید و نگاهی به اطراف انداخت. این روزها بیشتر در فکر فرو می رفت. سریع پول را به راننده داد و از ماشین پیاده شد. نگاهی به برج تجاری رو به رویش انداخت و نفسی عمیق کشید. به طرف جلو حرکت کرد مستقیم به طبقه سوم برج رفت. در گوشه ایی کافه ای دنج و خلوت وجود داشت. دستگیره در را چرخاند. دلنگ...

صدای زنگوله بالای در شروع به ضرب گرفتن کرد. به سمت دورترین میز موجود رفت و خود را روی یکی از صندلی ها ولو کرد. 

سلام آقا مجید. خوبی؟ چه عجب یادی از ما کردی. راه گم کردی؟ خیلی وقته پیش ما نیومدی.

صدای پیشخدمت کافه می آمد که بالای سرش ایستاده بود.

سلام. خیلی ممنون. خیلی دوست داشتم بیام اما درگیر بود.

خوش اومدی. چی میل داری برات بیارم.

مثه همیشه یه قهوه ترک با یه لیوان آب برای من و یه چای برای مهمونم. ولی بذار مهمونم بیاد. فقط الان یه زیر سیگاری بهم بده.

پیشخدمت سری تکان داد و رفت و به سرعت یک زیر سیگاری روی میز مجید گذاشت و دوباره دور شد.

کافه زیاد شلوغ نبود. انطرف تر یک پسر و دختری نشسته و قلیانی میکشیدند. در کنار آنها دو جوان نشسته و گپ میزدند. مجید به دختر و پسر نگاهی انداخت و به این فکر میکرد که آنها هم مشکل من رو دارند یا نه؟ آخر سر هم فکرش به جایی نرسید و سیگاری روشن کرد و شروع به کشیدن نمود.

دلنگ... باز هم صدای زنگوله در آمد و همه به سمت در چرخیدند. مجید دختری که به چشمش زیباترین چهره را داشت در قاب در میدید. به احترامش بلند شد و منتظر ماند تا الهام جلو بیاید...

ادامه دارد...

....................

پ.ن1: بلاگ اسکای عزیز با خود خودتم. من وقتی میام چیزی رو مینویسم و چرکنویسش میکنم انتظار دارم سالم بهم تحویلش بدی نه اینکه نصفش رو ذخیره نکنی باز دوباره باید بنویسم. مسخره.

پ.ن2: اینقدر درگیرم که نگو موندم این داستان چیه شروع کردم به نوشتن. بگو آخه مردک مگه وقتشو داری. موندم چطوری تمومش کنم 

جوانک عاشق 2

ببینم الهام تو واقعاً به ازدواج فکر میکنی؟

اره مجید خب مگه چیه؟ تو یه پسر سالم و جون و پاک هستی البته فعلاً فقط بیکاری و بزگترین مشکلت کار هست که بابام روی این حساسه.

پسرم حواست کجاست؟

مجید از افکاری که در خود غوطه ور بود خارج شد و فقط به پدر گفت باشه بهش فکر میکنم.

با خود میگفت باید یه صحبت جدی با الهام انجام بدهم. باید ببینم که الهام بعد از دو سال تصمیمش برای با من بودن چی هست. اون دوستم داره مطمئن هستم اما عقلانی فکر میکنه و احساساتش بر تصمیماتش غلبه نمیکنه پس باید بفهمم که تصمیمش چی هست.

در این افکار بود که از در خانه خارج شد. در گوشه ای ایستاد. فندکش را درآورد و سیگارش را روشن کرد و به سمت پیاده رو قدم گذاشت. نمیدانست به کجا می رود ولی همینطور قدم میزد و سیگار میکشید... با خود فکر میکرد: خدایا یعنی میشه منم به الهام برسم؟ یعنی کار پیدا میکنم؟

به چپ پیچید و راهش را تا پارکی که همیشه در آن می نشست و سیگار می کشید ادامه داد. روی یکی از نیمکت های پارک ولو شد و به اطراف نگاه میکرد. دستی به روی شونه اش احساس کرد.

سلام مجید. چطوری؟ چرا تنهایی؟ زنگ می زدی با هم می اومدیم.

سلام محمد. خوبم. بی حوصله بودم خواستم یکمی تنها باشم. از طرفی توی این وقت روز اکثراً سر کار هستند.

محمد دوست مجید قدی کوتاه و شکمی برآمده داشت. همیشه موهایش را تیغ میزد. ته ریش کم پشتی روی گونه های سرخش می گذاشت. چشمانی گرد و لب هایی درشت بر روی صورتش نمایان بود.

محمد: مجید جون داداش. یه نگاه به دور و برت بنداز. ببین همه جوون هستن و نشستن سیگار میکشن. به نظرت چرا اینجوریه؟ خب چون کار نیست. پس دیگه نگو فکر کردم سرکاریم. 

مجید نگاهی به اطراف انداخت.

مجید: راست میگی حاجی. همه بدون امید کار و زندگی اینجا جمع شدن.

محمد: خب حالا بگو ببینم تو فکر چی هستی؟

مجید: والا راستشو بگم بیکارم. الان سه ساله درسم تموم شده سربازی هم معاف شدم ولی هیچ کاری نیست. هرجا میرم دو ماه سه ماه نگه میدارن منو و بعدم عذرم رو میخوان. نمیدونم چیکار کنم.

محمد: ای بابا می دونم چی میگی. لامصب با هفتصد تومن پول میخوان یه جوون زندگی بچرخونه. جون تو چند باری کلاهبرداری خواستم بکنم اما نمیشه. میدونی تو ذات ما نیست. رو سفره بابا ننمون نشستیم بلد نیستیم دغل کنیم.

مجید: اره. از طرفی سرمایه نداریم. کلاً موندم چیکار کنم. تو خونه بابا اینا گیر دادن تا کی میخوای همینجوری بچرخی بیا و سر و سامون بگیر.

محمد خنده ای کرد و گفت: به به پس مبارکه.

مجید: نه بابا تو که میدونی من یه نفر رو میخوام ولی خب نمیتونم با این شرایط برم جلو.

محمد: ای بابا مجید جون همه ماها یکی رو میخوایم ولی خب بی مروت بهش نمیرسی. من دیگه برم خونه.

سیگاری روشن کردند و در کنار هم کشیدند. و بعد از خداحافظی هر کس به طرف راهی روانه شد....

ادامه دارد....

........................

پ.ن1: دیشب نوشتمش و تنظیمش کردم یه ساعت دیگه ارسال بشه اما نمیدونم چرا ذخیره نشده بود و الان دوباره نوشتم.

جوانک عاشق

ببین پسرم تو دیگه بزرگ شدی فکر میکنم دیگه لازم ازدواج کنی. خب من تا اونجایی که بتونم کمکت میکنم. درسته هنوز بیکار هستی اما خدا بزرگه زمان من هم وقتی ازدواج کردم بیکار بودم ولی بعد از ازدواج خدا رو شکر کار گیرم اومد. زندگی و رفاه پیدا کردم.

بله پدر شما درست میگین ولی زمان شما با ما فرق میکنه. زمان شما تورم نبود. زمان شما مثه ما بیکار نبود. جمعیت زیاد نبود. تحریم نبود. الان من جوون امید به کار ندارم. این بدترین اتفاق ممکنه هست. الان زندگی دو نفر با یه میلیون تومن در ماه سپری نمیشه.

درسته پسرم تو انتخاب کن و بگو چه کسی رو میخوای و من میرم صحبت های اولیه رو میکنم.

جوان به فکر فرو رفت. یاد زمان دانشگاهش افتاد زمانی که با آن دختر آشنا شد...

ادامه دارد...

....................................

پ.ن1: سارا گیر داد طولانی ننویس منم گفتم باشه.

پ.ن2: پرستو گفت بزار امتحانم رو بدم بیاد بیام بخونم یعنی دو روز دیگه اونم دلیل کم نوشتن داستان بود.

پ.ن3: این داستان کاملاً زاییده تخیلات خودمه و احتمالاً فردا و پس فردا بنویسم ادامه اش رو تموم کنم.

پ.ن4: میدونستم زودتر می رفتم تهران تا پام رو گذاشتم تهران بارندگی گرفت و هوا صاف و عالی شد. مادر همیشه از کودکی میگفت مرد بارانی هستی من فکر میکردم مال جیش تو رختخوابه  اما الان فهمیدم نه قضیه چیز دیگه اییه اخه تا اومدم اهواز اونجا هم باروون گرفت.

پ.ن5: فکر نمیکردم اینقدر براتون مهم باشم مرسی تو این یه هفته همه سر میزدین.