X
تبلیغات
رایتل

پسر خیابونی
نوشته های پسر خیابونی
پیوندهای روزانه

خلاصه داستان :

من یک کفش خریدم و توی طول یک ماه سوراخ شده بود و جرات نداشتم کفشم خراب شده چون اصرار خرید از من بود و اینکه بابای عزیز میگفتن نباید اینو بخری...

.........

ادامه ماجرا:

خلاصه اینکه اون اتفاق افتاد و یک سنگ ریزه نرم و گرد که اصلاً پا رو نمیزد از سوراخ وارد کفشم شده بود. فقط زمانی که دقیقاً زیر پاشنه پا می رفت فشاری می آورد. منم حوصله نداشتم اون رو دربیارم گفتم میرسم خونه و وقتی کفشمو درآوردم اونم میندازم بیرون. توی راه خونه هی بالا و پایینش میکردم و باهاش بازی میکردم وقتی رسیدم خونه نمیدونم چی شد یادم رفت کفش رو چپه کنم که بیوفته پایین. رفتم و تو وفردا دوباره که پوشیدم دیدم هنوز همونجاست و این باعث شد که دوباره ندازم بیرون گفتم از تو سوراخ کفش وارد شده از همون هم می افته بیرون. تو راه مدرسه اینقدر ور رفتم باهاش ولی بیرون نرفت. دیگه شده بود بازی که اره عصر برگشتم میندازم بیرون و دوباره شد همون روز قبل. گذشت و گذشت و گذشت تقریباً یه هفته شده بود این کارم و بعد از یه هفته وقتی کفش رو پام میکردم منتظرش بودم تا به پام میخورد میگفتم سلام سنگریزه چطوری؟ خوبی؟ چه خبرا؟ دیشب خوب خوابیدی؟ اوضاع بر وفق مراده؟ ببخشید دیشب تنهات گذاشتم. 

دیگه یه جورایی شده بود رفیق تنهاییام. یه روابط دوستانه بین هم ایجاد شده بود. بعضی روزا که می اومدم خونه و میدیدم پام بیشتر درد میکنه میگفتم امروز ناراحت بوده اشکال نداره اگه رو من ناراحتیشو خالی نکنه میخواد به کی بگه. بعد از مدتی یه بار بالاخره از کفش بیرونش آوردم و نگاش کردم واقعاً سنگ صیغلی و تمیزی بود یه زرد روشنی هم داشت که ادمو جذب میکرد. خیلی تمیز بود شستمش و گذاشتم تو جیبم. صبح که خواستم برم از جیبم در آوردم و دوباره انداختمش تو کفش. نمیدونم چی شده بود انگار بیمار شده بود. مرض داشتم که به خودم اسیب برسونم. شایدم به خاطر این بود که تنها بودم و یه چیزی رو پیدا کرده بودم که هیچکس نمیدونست. بعد از دوماه تقریباً یه صبح اومدم کفشمو پام کردم دیدم هیچ حسی ندارم. سنگریزه نیست هرچی بالا و پایین کردم دیدم نیستش. عجله هم داشتم که برسم به مدرسه. توی کلاس هی فکرم درگیر سنگ بود. من که کفشمو در نمی آوردم دو دفعه از پام درآوردم و گشتم اما نبود. همش میگفتم من دیشب تو کفش گذاشتمش الان چرا نیست.

دیگه بعد از ظهر از مدرسه به سرعت خودمو رسوندم خونه و گفتم دور و بر جاکفشی و توی جاکفشی رو بگردم شاید پیدا بشه. وقتی رسیدم خونه دیدم بابام دم در وایستاده و منتظره گفت کیفتو بذار تو خونه و بریم. گفتم کجا؟ گفت بریم. هیچی ما رو سوار ماشین کرد و رفتیم به سمت بازار. گفت دیدی گفتم کفشت زود پاره میشه. چرا نگفتی پاره شده؟ کی اینجوری شده؟ گفتم شما از کجا میدونی. گفت مامانت دیشب یه سوسک رفته بوده تو کفشا همه رو ریخت پایین و دیده اینجوری شده. انگار دنیا رو سرم خراب شد. با خودم میگفتم مادر چرا پاتو تو کفش من کردی. چرا اونو گم کردی. بغضم گرفته بود و هیچی نمیگفتم. رفتیم کفش نو خریدی و برگشتیم. ولی دیگه هیچ وقت سنگ خودمو پیدا نکردم.

........................

الان که به این خاطره فکر میکنم خنده ام میگیره. اما یه درسی برام داشت پا تو کفش کسی نکنم. کاری به کار کسی نداشته باشم. تا ازم نظر نخواستن نظر ندم. تا وقتی کاری ازم نخواسته شده انجام ندم. 

...........

پ.ن.1: ببخشید که دیر شد.

پ.ن.2: ببخشید که بد نوشتم خیلی وقته ننوشتم

نوشته شده توسط علیرضا [ پنج‌شنبه 16 شهریور‌ماه سال 1396 ] [ 13:44 ]

سلام خب خب خب هی من میخوام بیام داستان رو تموم کنم هی یه اتفاق می افته اونو میندازه عقب

نتایج ارشد رو زدن گفتن نداره ولی خب دانشگاه شهید بهشتی قبول شدم. اما نمیرم. دلیلش هم اینه که مجازی قبول شدم 

ولی خب همین که شهید بهشتی قبول بشی و نری خودش کلاس داره.

نوشته شده توسط علیرضا [ شنبه 11 شهریور‌ماه سال 1396 ] [ 17:06 ]

خب خب خب سلام

اومدم بگم خدا رو شکر یکمی سرم خلوت شده. البته خلوت نشده بالاخره تونستم خودم روو با شرایط سازگار کنم. این بهترین اتفاق ممکن بوود که برام افتاده. اگه خدا بخواد دیگه برمیگردم به کانون گرم وبلاگ نویسی و نوشته های قدیم رو تموم میکنم و نوشته های جدیدی توی ذهنمه که باید شروعشون کنم.

پدر و مادر به سلامت به حج رفتن و الان نایب الزیاره همه ما ایرانیان توی مکه و مدینه هستند. انشاءالله که به سلامت نیز برگردند.

دیگه اینکه بالاخره دوباره ورزش رو شروع کردیم و داریم یواش یواش پیش میریم.

امیدوارم حال همتون خوب باشه.

.....................

پ.ن: دوست عزیزی که گفته بودم برای پدرشون دعا کنید متاسفانه باخبر شدیم که پدرشون از دنیا رفتند. روحشون شاد. خیلی متأثر شدیم. امیدوارم مارو هم در غم خودشون شریک بدونن. 

نوشته شده توسط علیرضا [ شنبه 4 شهریور‌ماه سال 1396 ] [ 16:13 ]

سلام قرار بود داستانم رو تموم کنم ولی خب هنوز نشده

راستش این روزا خیلی درگیرم

اول اینکه در حال پیدا کردن خونه بودم برای جا به جایی و دیگه اینکه از صبح ساعت هفت سرکارم تا بعد از ظهر ساعت هفت تا برسم خونه هم میشه ساعت نه شب دیگه جونی نمی مونه از طرفی جمعه ها هم از صبح ساعت هفت سرکلاسم تا ظهر ساعت دو دیگه فقط میمونه همون چند ساعت بعد از ظهر جمعه که کارای عقب افتاده رو انجام بدم

توی این گیر و دار پدر و مادر عزیز هم در حال آماده شدن هستند برای سفر مکه. خب خدا رو شکر خیلیا میگن نرید نرید. اما میخوام اینو بگم شما وقتی یه چیزی رو دوست دارین و عاشقشین کسی بهتون بگه نرو نکن ولش کن یا هرچیز دیگه چه حسی دارید؟ خب اینها هم عاشق رفتن هستند پس چرا هی میگین نرید خطرناکه؟ 

در این گیر و دار کار هم جای خود داره. دیگه خلاصه اینقدر سرم شلوغه که وقت خالی پیدا کنم فقط میخوابم. یه پام خوزستانه و یه پام تهران.امیدوارم که منو ببخشید بخاطر نبودنم. امیدوارم فراموشم نکرده باشید بخاطر نبودنم. همتون رو دوست دارم یکمی تحملم کنید. وقتم باز شه حتماً میام.

........

پ.ن.1 : خیلی چیزای دیگه هم هست که نگفتم...

پ.ن.2: عزیزی پدرشون مریض احواله از دوستان وبلاگی هستند. واسش دعا کنید از ته قلبمون که حالشون خوب بشه.


نوشته شده توسط علیرضا [ چهارشنبه 18 مرداد‌ماه سال 1396 ] [ 08:54 ]

گاهی وقت ها یک نرو گفتن بدون هیچ پس و پیش ممکنه خیلی چیزها رو تغییر بده اما کافیه این نرو گفتن رو پس و پیش بذاری مثلا بگی بهت نمیگم نرو چون بمونی عذاب میکشی.  یا هرچیز دیگه....

اینجا فقط باید میگفتی نرو.

اینجور گفتن ها از صد تا برو راحتم کن ، بدتره. 

یادبگیریم گاهی وقتا کوتاه و مختصر حرف بزنیم. یاد بگیریم گاهی وقت ها درست و به جا حرف بزنیم. همینطور یاد بگیریم که چه کلماتی استفاده کنیم...


................

پ.ن: این مطلب رو با گوشی گذاشتم به زودی ویرایشش میکنم.

نوشته شده توسط علیرضا [ دوشنبه 29 خرداد‌ماه سال 1396 ] [ 14:39 ]

هنوز وقتی بهش فکر میکنم حس میکنم همش یه خواب بوده. اخه انتظارشو نداشتم. دوست داشتم که این اتفاق بیوفته ولی خب فکرشو نمیکردم که اینجوری باشه. ولی خب شد...

حدوداً ساعت 1.30 صبح بود که بیدار شدم. شب قبل ساکمو بسته بودم و گذاشته بودم تو صندوق عقب ماشین. سریع یه دوش گرفتم که سر حال بیام و یه مسواک زدم و مسواکمو هم به وسایلم اضافه نمودم و آماده شدم. همه بیدار بودن. یه خداحافظی کردیم و از زیر قرآن رد شدم. سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم. بابا اصرار داشت که خودش رانندگی کنه منم بعد از مدتها بالاخره صندلی عقب ماشین رو داشتم دوباره تجربه میکردم. هنوز هم باورم نمیشد که دارم میرم. قرار این بود که ساعت 4 صبح اونجا باشیم. تقریباً ساعت 2:10 حرکت کردیم. توی راه هی توی سر و کله هم میزدیم. میدونستیم بابامون زیاد توی شب دید نداره اما خب همه به جاده زل زده بودیم که حواسمون باشه. حدوداً پنجاه دقیقه ایی راه رفته بودیم که بارون شدیدی گرفت. بارون طوری بود که جلوی ماشین رو به زور میدیدی. نمیدونستم باید گفت برکت خداست که اینجوریه روزی که داریم میریم. یا بلای آسمونیه که نذاره ما بریم. فقط خدا خدا میکردم که سالم برسیم. خدا رو شکر توی مسیر اتفاقی نیوفتاد و سالم رسیدیم. ساعت چهار دقیقاً اونجا بودیم که اتوبوس بیاد. مسافرا جمع شده بودن و منتظر بودن که لیدر بیاد و اتوبوس برسه. حدوداً نیم ساعتی منتظر بودیم تا بالاخره اتوبوس اومد و همه سوار شدیم. وقتی نشستم توی اتوبوس حس غریبی داشتم که اوووو یه هفته رو چطوری بگذره و بره. خیلی وقته اتوبوس سوار نشدم. دیگه جون اتوبوس رو نداشتم. توی ذهنم افکار منفی می اومد اما سعی میکردم که این افکار رو از خودم دور کنم و بهم خوش بگذره. لیدر شروع به صحبت کرد که میدونم خسته ایین و دیشب خوب نخوابیدین. خوش اومدین و یکم حرف زد. یه نگاهی انداختم مسافرا رو داشتم آنالیز میکردم که خب اینا چطور آدمایی هستن. به نظرت کی با کی آشناست و این چیزا که اتوبوس برای نماز صبح توقف کرد... 

نوشته شده توسط علیرضا [ پنج‌شنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ] [ 00:23 ]

عالم محضر خداست در محضر خدا معصیت نکنید...


خدا نظاره گر همه اعمال خوب و بد هست. 

میگن تو چیزی از خدا بخوایی بهت میده و اگر بهت نداد در آخرت ده برابرشو بهت میده.

خب این درست اما اگه کسی ازش فقط یه شغل بخواد و اون بهش نده در آخرت ده برابرشو هم بخواد به طرف بده. این فرد توی دنیا چیکار باید بکنه؟ برای چی زندگی میکنه؟ با چی زندگی کنه؟ خب به راه کج هدایت میشه اینطوری. و در آخرت هم به خاطر گناهان راه کجش چوب توی آستینش میکنن. 

ممکنه کسی جواب این سوال رو بده؟ هیچکس جوابی نداده تا الان

نوشته شده توسط علیرضا [ شنبه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ] [ 00:48 ]

یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْأَبْصَارِ                              ای تغییر دهنده دلها و دیده‏ ها

یَا مُدَبِّرَ اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ                                               ای مدبر شب و روز

یَا مُحَوِّلَ الْحَوْلِ وَ الْأَحْوَالِ                                  ای گرداننده سال و حالت ها

حَوِّلْ حَالَنَا إِلَی أَحْسَنِ الْحَالِ                         بگردان حال ما را به نیکوترین حال

سلام

سال نو مبارک

سالی که گذشت امیدوارم برای همه سال خوبی بوده باشه. برای من که نبود ولی خب گذشت.

این سال جدید امیدوارم واسه تک تک شما عزیزان سالی پر برکت از همه لحاظ و پر از موفقیت و شادی باشه. برای همه شما آرزوی سربلندی و سرخوشی و سرافرازی دارم.


در آخر از همه عزیزان طلب حلالیت می طلبم. بالاخره نوبت ما هم شد که پا به سرزمین نینوا بذاریم. نایب الزیاره همه هستم توی نجف و کربلا و کاظمین و سامرا. امیدوارم سالی که برای من شروعش با این باشه. پایانش هم با همین باشه و پر از برکت و شادی و موفقیت باشه.

دوستتون دارم :گل:

نوشته شده توسط علیرضا [ دوشنبه 30 اسفند‌ماه سال 1395 ] [ 13:58 ]

سلام چند روز پیش یه سنگ ریزی توی کفشم رفت و منو برد توی خاطرات  گفتم اینم خب بالاخره یه مدل خاطراته

خب جونم براتون بگه من حدود دوم راهنمایی بودم که این اتفاق افتاد. از بچگی یادم نمیاد که خم بشم و کفشمو در بیارم و سنگ ریزه هاشو خالی کنم. از طرفی اینم بگم که اصولا کفش توی پام بیشتر از شش ماه نمیموند. البته الان دیگه اینجوری نیست و سابقه دو تا سه سال نگهداری رو هم دارم. خلاصه بچه بودیم و بابا ما رو برد کفش بخریم و ما یکی رو انتخاب کردیم و اونم گفت خوب نیست. دیگه از ما اصرار از اون انکار تا  بالاخره راضی شد و گفت این رو چون تو انتخاب کردی دو ماه دیگه اومدی گفتی کفش میخوام چشاتو در میارم. 

اینم یادم رفت بگم که مدرسه میرفتیم سنگ بازی کار هر روزمون بود. اکثر پسرهای اون زمون یادشون میاد که چی میگم. (اونقدری سابقه سنگ بازی دارم که سرم شکسته توی این راه )

خلاصه ما رفتیم مدرسه و بساط سنگ بازی شروع شد. کفش نو هم که سنگ رو باهاش شوت کنی گویا قدرت پات بیشتره. اینقدر بازی کردیم که کفش یکمی زوارش در رفت؛ روزها گذشت و گذشت و گذشت تقریباً یه ماهی گذشته بود که هر بار میرفتم خونه میدیدم جورابم کف انگشت بزرگه پاره شده. هرچی هم نیگاه میکردم زیر کفش سالم بود. دو جفت جورابم که لنگه ها رو جا به جا هم کردم و در اصل چهار لنگه پاره شدن حس سوزش توی انگشتم میکردم و می اومدم خونه میدیم زخم شده تا اینکه یه روز بالاخره توی نور کفش رو نیگاه کردم دیدم بعله چه نوری از سوراخ عزیز زیر کفش رد شده. تازه یه ماه شده بود و جرات نداشتم بگم کفشم اینجوریه. با همین ترتیب شروع کردم باهاش مدرسه رفتن و گفتم بعد شش ماه یکی میخرم. دیگه آب بارون و زخم و اینا رو باید تحمل کنم....

یک روز وقتی داشتم از مدرسه برمیگشتم اون اتفاق افتاد....


----

پ.ن1: بالاخره یه چی یادم اومد درباره اش بنویسم.

پ.ن2: ببخشید خیلی وقته دورم از نوشتن اگه بد بود معذرت میخوام

نوشته شده توسط علیرضا [ چهارشنبه 18 اسفند‌ماه سال 1395 ] [ 20:43 ]

بالاخره یک سال دیگه هم گذشت هم از عمر من هم از عمر وبلاگ و هر دو بزرگتر شدیم. خب خیلی اتفاقات افتاد خیلی چیزا یاد گرفتیم. پستی و بلندی زیاد بود. 

مدتی نمی نوشتم. درگیری های بیمارستانی، آشناییت های جدید، فشار های کاری و بیکاری همه دست به دست هم داده بودن و مجال نوشتن رو نمیدادند. اما خب الان همه چی رو به راهه.

خوشحالم که الان پرانرژی هستم. نمیخوام این یک سال رو بهش فکر کنم میخوام یه جوری از ذهنم پاک بشه و مخصوصاً این چند ماه اخیر به همین دلیل چیزی ازش نمیگم.

بهتره از اینده حرف بزنیم. یه امتحان سر راه دارم که امیدوارم قبول شم. و اینکه نوشتن رو دوباره شروع کنم. هنوز ایده و داستان و ماجرایی به ذهنم نرسیده. اما خب بالاخره توی این یکی دو روز یه چیزی میرسه. پس منتظر خبرای خوب باشید.

متاسفانه  خیلی چیزها رو دوست دارم بگم اما وبلاگ رو آشناها پیدا کردن. از طرفی بعضی دوستان اگه مثلاً بیام بگم مریض بودم لطف میکنن و توی شبکه های اجتماعی بصورت خصوصی میان و جویای احول میشن. به همین دلیل خیلی چیزا رو نمیشه گفت.

-------------

پ.ن1: بانک مهر اقتصاد و بانک سامان ممنونم که تولدمو تبریک گفتین.

پ.ن2: همراه اول ممنونم که بهم 24 ساعت مکالمه رایگان درون شبکه دادی ولی من کسی رو ندارم که بخوام استفاده کنم و یک دقیقه اشم هنوز استفاده نکردم پس پلمپ بهت تحویلش میدم.

پ.ن 3 : اونی که توقع داشتم بهم تبریک بگه نگفت. اما خب حتماً مشکلات داره.

پ.ن4: خواهر عزیزی که از آلمان برای من پیام تبریک فرستاد ازت متشکرم

پ.ن5: بالاخره یکبار تو عمرم کادو تولد کردم بهترین چیزی بود که بهم کادو دادی عزیز ممنونم ازت.

پ.ن6: اگر ممکنه وبلاگ وبلاگ توی خود وبلاگ پیام بذارید و کامنت وبلاگی رو توی شبکه های اجتماعی نگید لطفاً. و نپرسید چیزای شخصی رو ممنونم.

دوستون دارم همه کسایی که به اینجا میان و سر میزننن

پ.ن7: از بهامین ، جودی، الهام، سارا ، مریم و کسایی که شاید اسمشون از قلم افتاد تشکر که جویای احوال بودن.

پ.ن 8 : اون دکتر وبلاگ روزی مقل امروز همش بسته ایی جریان چیه؟ یه خبری از خودت بده


..............................

ویرایش : نل وبلاگت رمز دار شده افتخار داشتیم رمز رو بده جویای احوالت باشیم

نوشته شده توسط علیرضا [ چهارشنبه 4 اسفند‌ماه سال 1395 ] [ 23:35 ]
1 2 3 4 5 ... 15 >>