X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

پسر خیابونی
نوشته های پسر خیابونی
پیوندهای روزانه

با تو...

به وسعت تمام نداشته هایم حرف دارم

مجالی نیست تا بنشینی به پای این همه حرف

دلم تنگ است ،فقط برای حرف زدن با تو

دیگر نمیدانم چه کنم یا چه بگویم

خسته ام...

کمی هم بیشتر..فراتر از تصورت...سخت است برایم توصیفش

تا به حال نمیدانم...

دیده ای درماندگی و بیقراری های من را یا نه؟!

بغض فرو خورده در گلویم....بهانه گیری های دل بیقرارم...

..ویا غم نهفته در نگاهم

که به خدا قسم هیچ یک از این ها دیدن ندارد

نوشته شده توسط علیرضا [ چهارشنبه 30 تیر‌ماه سال 1395 ] [ 22:46 ]

سلام به همه دوستان گل

خب از هرچه بگذریم بازم من غیب میشم ظاهر میشم. یه جورایی شدم مرد جادوگر غیب ظاهر شو 

توی این مدت خیلی دوست داشتم که خبری رو بهتون بدم نشد

همون روزی که آپ قبلی رو نوشتم. فرداش عید میلاد بود و اینکه توی اون روز من هم دایی شدم 

و مهمترین خبری که امروز به دستم رسید این بود که به طرز معجزه آسایی ارشد مجاز شدم. اخه مگه میشه؟ کارنامه زیبایی موجوده که هرکسی ببینه تعجب میکنه اما توی ادامه مطلب براتون میزارم که ببینید مجاز شدن راحته ولی اینکه کجا قبول بشی مهمه که من نیز اینبار مطمئن هستم هرجا قبول هم بشم نمیرم. ( نه تورو خدا بیا برو)

خب دیگه دوستتون دارم من برم. راستی راستی کماکان محتاج دعاییم و در جستجوی کار

پ.ن1: اون عزیزی که برام کادو خرید ممنونم خیلی کادوی قشنگی بود. 


 

نوشته شده توسط علیرضا [ چهارشنبه 26 خرداد‌ماه سال 1395 ] [ 04:34 ]

تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد   ////   حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد

...............

سلام. خیلی گیر بودم اما نمیشد واسه این روز عزیز چیزی ننوشت. عید میلاد مبارک

توی این یک ماهی که نبودم، کماکان دنبال کار هستم. دیگه یه جورایی پس انداز ته کشیده و کفگیر به ته دیگ خورده. ولی خب خدا بزرگه. خودش می رسونه.

جاتون خالی رفتم امتحان کنکور دادم و مثه کارشناسی فقط 23 تا تست زدم. فکر نمیکنم که اتفاق خاصی بیوفته.

نتایج آزمون نظام مهندسی رو هم اعلام کردن و دقیقاً 25 تا تست درست زده بودم متاسفانه 5 تا کم بود و قبول نشدم.

این از کلیه ماه که صبح میرم و شب برمیگردم خونه و خبری از کار نیست.

نت مشکل داشت و نمیتونستم وبلاگمو باز کنم همش جاهایی میرفتم که وای فای رایگان داشته باشه 

..................

خدایا خداوندا پروردگارا تو رو به این روز عزیز تو رو به امام زمان قسم که هیچ بیماری روی تخت بیمارستان نمونه. هیچ مریضی توی دنیا وجود نداشته باشه. همه توی همین امشب شفا بده. برای تو کاری نداره. لطفاً

خدایا هرچی تو دل دوستان وبلاگی و غیر وبلاگی هست اگه به صلاحشونه برآورده کن.

خدایا نیم نظری به ما هم بکن.

............................

پ.ن1: باز هم میگم شب بزرگیه عید میلاد همه مبارک 

پ.ن 2: دوستی که پیام خصوصی دادی و گفتی وبلاگت مزاحم داشت کامنتتو خوندم خیلی ناراحت شدم ولی جایی نداری که با هم صحبت کنیم. آرزو میکنم که یه وبلاگ جدید بزنی. منتظر آدرس جدیدت هستم

نوشته شده توسط علیرضا [ شنبه 1 خرداد‌ماه سال 1395 ] [ 23:09 ]

خب اول سلام به همه دوستام.

یک ماهه ننوشتم. خیلی حرف دارم اما الان که نشستم پای کامپیوتر یادم رفته چی میخواستم. بگم. اصلاً بهتره بگم یادم رفته چطوری بگم.

یک ماه میشه ننوشتم دلم داشت می ترکید. اما الان که نوشتم یکمی آروم شدم. تنها راهی که میتونه آرومم کنه اینه که بیام اینجا. بگذریم.

بالاخره جا به جا شدم. من به همراه چند تن از خواهران و برادران نقل مکان کردیم. الان یک ماهه اومدم تهران. شاید خیلی ها بیان و بگن ای بابا چرا رفتی و... چرا اصلاً اونجا رو انتخاب کردی و ....

ببینید ممنون هستم ازتون که نمیپرسید چرا رفتی. دلایل خاص خودم رو دارم.

این روزها در جستجوی کار هستم. هنوز که چیزی پیدا نشده ولی هم خدا بزرگه. هم من امیدوار بالاخره پیدا می کنم. دعا کنید.

توی این مدتی که نبودم نت پرسرعت نداشتم. الان هم با وصل کردن گوشی و نت همراه اول اومدم خوبه بد نیست. ولی خب مشکلات خاص خودشو داره.

این از ماجراهای این مدتی که نبودم.

......

روز پدر روز مردی که به همه ما بچه هاش زندگی بخشید. به همه ما یاد داد مهم باشیم. به همه ما فهماند که همه ما می توانیم یک آدم موفق باشیم. مردی که از خودش می گذشت برای فرزندانش. ( ناگفته نمونه اینا رو جلوش بگم. دیگه منو میکشه میشناسین بابامو که :دی) روز پدر مبارک.

جالب اینجاست روز پدر با روز تولد پدر پشت سر هم افتاد و این باعث شد که بابا معنای بیشتری بیابد. امروز سوم اردیبهشت روز تولد باباست. تولدت مبارک...

...............

پ.ن1: آخیش نوشتم.

پ.ن2: خیلی درگیرم. دعا کنید واسم.

پ.ن3:  بالاخره نمایشگاه کتاب امسال رو میبینم. امسال نمایشگاه کتاب کی میاد؟ هرکسی اومد خوشحال میشم از نزدیک گپی باهاش بزنم.

نوشته شده توسط علیرضا [ جمعه 3 اردیبهشت‌ماه سال 1395 ] [ 00:39 ]

سال نو بر همه دوستان وبلاگی و عزیزم مبارک


همتون رو دوست دارم


الهی همه دوستام هرچیزی که توی دلشونه اگه به صلاحشون هست برآورده کن.

خدایا توی این سال جدید همه رو عاقبت بخیر کن.

پروردگارا. همه دوستان و آشنایان و پدر ها و مادر ها، عزیزان همه دوستام رو صحیح و سالم در پناه خودت محفوظ بدار.

خدایا توی سال جدید هیچ بیماری مریض نمونه. چه کسانی که روی تخت خوابیدن. چه کسانی که دارن با بیماری های خاص دست و پنجه نرم میکنن. خدایا همه رو شفا بده.


آمین.

نوشته شده توسط علیرضا [ یکشنبه 1 فروردین‌ماه سال 1395 ] [ 08:00 ]

به زور مادر از خواب بیدار شد. کمی گیج بود. نگاهی به ساعت انداخت ساعت 7:30 دقیقه. خواب مانده بود. سریع لباس هایش را پوشید و صبحانه نخورده از خانه بیرون رفت. تا راه آهن فاصله زیادی داشت. این بار در شرکتی در نصب کولرهای قطار استخدام شده بود. رئیس خوبی داشت. اما بازه زمانی کار و سختی کار عذاب آور بود. راس ساعت 8:30 کارت رود را زد. 

- دیر کردی بازم مجید خان 

مسئول بخش تیکه ای انداخت و رد شد. مطمئن بود که اگر روزی خدا قسمت کن حال این یکی را حسابی بگیرد. سریع لباس عوض کرد و به سمت کارگاه خودش حرکت کرد.

- سلام مجید. شنیدی چی شده؟ آقای احمدی دعوت نامه ای رسیده بهش از یک شرکت آلمانی و اونم اوکی داده. میخواد از اینجا بره. خوش به حالش.

این را رضا همکار و دوست مجید گفت و با سرعت وسیله ای برداشت و رفت.

مجید کمی ناراحت شد. آقای احمدی مردی میان ساله با بار علمی فراوان بود که در قصمت توضیع قطعات قرار داشت. مردی که همیشه هوای مجید را داشت و یکی از مسئولین جزء در شرکت بود. شاید دومین نفری بود در این شرکت که با مجید خوب بود و یکی از دلایل موندن مجید تا به حال اقای احمدی بود. با این حال باید خودش می شنید. به سمت اتاق آقای احمدی رفت. 

- سلام. خوبین آقای احمدی.

- سلام پسرم. خوبی؟ جانم؟ چیزی شده ؟ جنسی میخوای برای کارت که در انبار موجود نیست؟

- نه شنیدم دارین میرین. راسته؟

آقای احمدی خنده ای کرد و گفت خب همه یه روزی می ایم و یه روزی میریم. برای پیشرفت باید رفت. کیه که از پول و جایگاه مناسب خوشش نیاد.

- درسته. پس موفق باشید. امیدوارم هرجا که هستید سلامت باشین آقای احمدی.

- ممنونم پسرم. توام همینطور.من تا آخر هفته هستم فقط برای اینکه نیروی جایگزین بیاد. 

- پس تا چهار روز دیگه میبینیم شما رو.

- شاید هم بیشتر و شاید هم کمتر. برو به کارت برس.

مجید به سمت کارگاه رفت و به این فکر میکرد که احتمالاً این کار را هم از دست می دهد. ولی فکر شب قبل و حرف هی ممد آقا میکرد. هرکاری بکن. تصمیم گرفته بود که تحمل حرف های زور را بکند. تحمل خفت، خواری و حتی شکسته شدن غرورش. 

تا بعد از ظهر اتفاق خاصی نیوفتاد. لباسهایش را پوشید و به سمت خانه رفت. در راه کمی تلفنی با الهام صحبت کرد و بعد از خداحافظی راهی خانه شد.


صبح روز بعد به موقع سرکار حاضر شد... یک ساعت مانده به ناهار به اتاق معاون ریاست پیج شد. مطمئن بود که زیر آبش را به خاطر تاخیر های مکرر زده اند. وسایل را جمع کرد و به سمت اتاق آقای ملکی رفت. 

- سلام جناب ملکی. من رو پیج کرده بودین.

- سلام آقای....

- حسنی مجید حسنی هستم.

- بله بله آقای حسنی.

- در خدمتم.

- سوابقت رو نگاه کردم. تاخیر های مکرر داشتین. یه توبیخی توی پرونده به این دلیل که در منطقه ممنوع سیگار میکشیدی. زیاد جالب نبود سابقه ات. البته یه تشویقی هم داشتی که پاداشش رو گرفتی. به خاطر اتمام کار در موعد مقرر. در هر صورت پارتی داشتی یا نه رو نمیدونم، خودت رو به نیروی انسانی معرفی میکنی. از فردا جابه جا میشی. رئیس شرکت و آقای احمدی هر دو تو رو انتخاب کردن برای گزینه بعدی به جای آقای احمدی. زودتر خودتو معرفی کن.

مجید درست نمی شنید. باور نمیکرد. مگر ممکن است؟ خدا رویش را برگردانده بود. بالاخره قرار است طعم خوشی و خوشبختی را بچشد. بیاد زودتر این خبر را به الهام میداد. باید زودتر خانواده رو مطلع میکرد. دیگر نمیتوانست دست دست نماید. الهام مال او شده بود.

- مطمئن هستید مهندس ملکی؟

- بله. مگه من شوخی دارم آقا. وظیفه من اطلاع رسانی بود. برید موفق باشید. فقط امروز کارتون رو تموم کنید و تحویل نیروی های زیر دستتون بدین.

- چشم.

در پوست خود نمی گنجید. به سرعت به اتاق نیروی انسانی رفت. خود را معرفی نمود. کارهای اداری را طی کرد. به پایین آمد. ناهار نخورده به سمت کارگاه رفت. تا بعد از ظهر همه کارها را تحویل داد. داستان را  برای رضا دوستش تعریف کرد. هردو برای مجید خوش حال بودند.

شب یک جعبه شیرینی خرید و با خوش حالی به سمت خانه رفت. در راه چند باری به الهام زنگ زد ولی جوابش را نداد. یک پیام برایش گذاشت.

عزیزم هروقت این رو دیدی بهم زنگ بزن منتظرتم. یه خبر خوب برات دارم.

به خانه که رسید. با شور و هیجان همه اتفاقات را برای خانواده اش تعریف نمود. آن شب در دل و خانه مجید جشنی به پا بود. شب به اتاقش رفت. با خدای خود راز و نیاز نمود. شکر گذار همه چی شده بود. به این فکر میکرد که آنقدر خوش حال بوده امروز سیگار هم نکشیده است. دوباره به الهام زنگ زد ولی جواب نداد. نگران شده بود. سابقه داشت جواب ندهد اما مطمئا اس ام اسی میداد. حوالی ساعت دوازده گوشی زنگ خورد.

- سلام عشقم. کجا بودی تا الان. اتفاقی افتاده؟

- نه مجید. بیرون بودم با خونواده. خب چی شده؟ خبر چیه؟

مجید بار دیگر ماجرا را برای الهام تعریف کرد.

- واییی مجید خیلی خوشحالم که بالاخره یه کار درست پیدا کردی. خوشحالم واست. امیدوارم که موفق باشی.

- الان دیگه میتونم با خونواده قضیه تو رو مطرح کنم.فردا شب یکمی زودتر میام که ببینمت. خیلی وقته ندیدم تورو. 

الهام حرفی نزد.

- چرا ساکتی؟ الو؟ هستی الهام؟

- اره مجید هستم. ما نمیتونیم هم رو ببینیم.

- چرا چی شده؟

- ببین مجید من قبلاً هم بهت گفته بودم. میدونی راستش...

- ا الهام زودتر برو سر اصل مطلب چی شده؟

- باشه. هفته پیش خواستگار اومد برام از طرف خانواده مادری. موقعیت خیلی خوبی هم داره. میخوان برن آلمان. پسره همه چی تمومه. منم خب نظرم مثبت بود. اخه چیزه... تو ...

- باشه الهام خوشبخت شی.

مجید گوشی را قطع کرد. گریست. باز هم گریست. آنقدر که دیگر توانایی نفس کشیدن نداشت. سیگاری در اتاق روشن کرد و همزمان میگریست. یاد حرف محمد آن رفتگر پیر افتاد: یکی رو انتخاب کن.

با خود گفت : ولی من انتخابی نکردم. من در عمل انجام شده قرار گرفتم.

حسی درونش می گفت. من کار رو انتخاب کردم ولی چند سال بعد عشقم رو تونستم بگیرم. شاید برای تو هم صادق باشه. 

و آن شاید همینطور در ذهنش تکرار میشد. کم کم با خودش میگفت شاید هم نه... شاید هم نه... غافل از آنکه پسر آقی احمدی خواستگار الهام بود.


پایان

..................

پ.ن1 : ببشید بابت این همه تاخیر.

پ.ن2: ببخشید اونجوری که میخواستم داستان پیش نرفت. اما میخواستم اینجوری تموم شه.


نوشته شده توسط علیرضا [ یکشنبه 1 فروردین‌ماه سال 1395 ] [ 04:00 ]

مجید باز هم قدم زنان به سمت خانه روانه شد. در راه به آینده فکر میکرد. به این که نکند شخصی پیدا شود و الهام را از اون بگیرد. به این فکر میکرد که بالاخره چه باید کرد. چکاری؟ از اون آدم ها نبود که در خانه بنشیند و منتظر روزهای خوب شود. گرچه خانواده ای داشت که اگر تا اخر عمر هم در خانه می ماند کسی چیزی به رویش نمی آورد ولی خودش چنین آمدی نبود. نگاهی به ساعت انداخت تقریباً یک ساعتی راه رفته بود. کنار خیابان ایستاد و سوار ماشین شد و به سرعت به سمت خانه رفت. در را باز کرد و وارد خانه شد. پدرش مثل همیشه پای تلویزیون بود و نیم نگاهی به پسر سردر گمش انداخت. مادر در حال چیدن سفره شام بود به سمت اتاقش رفت و دراز کشید. سرش به طرز دیوانه واری درد میکرد. چشمانش را روی هم نهاد و سعی کرد به چیزی فکر نکن....

بین خواب و بیداری بود که درب اتاق باز شد. پسرم شام آماده است.چشمانش را باز نمود و نگاهی به ساعت انداخت تقریباً نیم ساعتی گذشته بود. سریع به سمت آشپزخانه رفت و سر میز شام نشست. تقریباً نفر آخر بود که می آمد؛ ولی نفر اولی بود که از سر میز بلند شد...


دو ماهی می گذشت و مجید هنوز از این کار به اون کار و از این شاخه به اون شاخه می پرید.دیگر نمیداست که چه باید بکند. آن شب مثه هرشب به پارک رفت و شروع به سیگار کشیدن نمود. رفتگری که در حال جارو زدن بود نگاهی به او انداخت و در کنارش نشست. مجید به احترام رفتگر از جایش بلند شد:

سلام ممد آقا خوبی؟

سلام پسرم ممنون خوبم. تو چطوری؟ جدیداً زیاد میای اینجا. از جمع کردن فیلتر سیگارات آمارتو دارم.

جمله اش را با خنده تمام نمود.

- بله ممد آقا . یکمی درگیرم.

- میدونم. شما جوونا رو همه میدونم ماجراهاتون رو. قبل از اینکه همتون بیاین توی این پارک پاتوق کنید. اینجا کار میکردم تا به الان. بزرگ شدن تک تکتون رو دیدم. میدونم مشکلاتتون چی هست.

- راستش ممد آقا اوضاعم بیریخت شده. میدونی که قبلاً همه چیز رو تعریف کردم. واست.

- آره پسرم. ببین میخوام یه چیزی بگم. اگه یکی بهت بگه بین دو چیز فقط یکی رو میتونی انتخاب کنی. چیکار میکنی؟ اونی که موندگاره انتخاب میکنی یا اونی که موندگار نیست؟

- خب بستگی داره چی باشه.

- اگه بگن یا کار رو انتخاب کن یا عشقت رو کدومو انتخاب میکنی؟

- خب عشقمو با کار میخوام.

- فقط یکی.

در این لحظه بود که مجید مردد شد. دو راهی سختی بود نمیدانست که کدام مقدم تر هستند که باید انتخاب کند. ولی تصمیم گرفت. نمیتوانست از خاطرات خوب الهام دل بکند.

- عشقمو

-پس تو یک احمق بزرگی. عشقت موندگار نیست. تو اگه کاری نداشته باشی نمیتونی عشقت رو نگه داری. این یعنی اینکه تو واقعاً معلوم نیست دنبال چی هستی. من 25 سال رفتگر اینجام فقط به این خاطر که بتونم خونوادمو نگه دارم. این سوال رو یکی از من پرسید و من کار رو انتخاب کردم و الان لباس نارنجی تنمه. البته اینو بگم که بعد ها شانس اوردم و عشقمو هم به دست اوردم و هنوز که هنوزه باهاش زندگی میکنم. توام شاید این قاعده صادق باشه برات. بهش فکر کن. تصمیم بگیر. برای عشقت هر کاری بکن. نه هرکاری.

- منظورتون از هرکاری بکن نه هرکاری چیه؟

- هرکاری بکن یعنی یک شغل انتخاب کن و توش هرکاری ازت خواستن انجام بده. خورد شدی هم حرفی نزن. برای زندگی. ولی نه هرکاری. یعنی دست به هرکاری نزن. کارهای خلاف رو نکن.

- ممنون ممد آقا بهش فکر میکنم. الان اگه اجازه بدین برم خونه...

چیزی درون مجید به جنبش افتاده بود.

.....................

پ.ن1: اونجوری که میخوام پیش نمیره. ببخشید که بدشده نوشتنم

نوشته شده توسط علیرضا [ یکشنبه 1 فروردین‌ماه سال 1395 ] [ 01:04 ]

ظهر بیدار شدم و یه سر آرایشگاه مردونه رفتم و به اکبر آرایشگر گفتم مدل خواستگاری بزن. اونم خندید و گفت چشم. دیگه یه مدل سنگین رنگین زد و رفتم خونه یه دوش گرفتم که خواهران گرام دستور دادن برو زودی یه دست گل و شیرینی بخر تا دیر نشده. دیگه تا رفتیم و برگشتیم شد حدوداً ساعت هفت بعد از ظهر که قرار ما ساعت هشت شب بود. به طرف خونه عمو راهی شدیم و تق تق تق

عمو در رو باز کرد و سلام و احوال پرسی همه وارد شدیم.

(از اینجا به بعد رو دیالوگ وار میگم.)

عمو: خیلی خوش اومدید. صفا آوردین.

پدر: مرسی خواهش میکنم دیروز هم اینجا بودیم. بیا تعارفات رو بذاریم کنار. سریع بریم سر اصل مطلب بهتره.

عمو: بله چشم. 

زن عمو: حتماً مولود جان عزیزم چایی میاری؟

(مولود دختر دوم و بچه سوم خونواده بود یه دختر حدوداً  قد بلند لاغر بود با پوستی سفید و گونه های برجسته و سفت. چشمای قهوه ای تیره داشت و از بچگی موهای سرشو دوست داشتم وقتی میدیدشون یاد پر کلاغ می افتادی. یک سیاهی خاصی توی موهای سرش بود.همیشه با یه عشوه خاصی راه می رفت.)

مولود خیلی ریلکس وارد اتاق شد چایی و به همه تعارف کرد و جلو من که اومد گفت سلام هم بازی کودکی فکر نمیکردم به این جاها برسه بیا چایی بخور. منم با خنده برداشتم و گفتم پیش میاد دیگه.

رفت نشست و همه چایی رو خوردن و پدر شروع کرد به صحبت :

میدونی من آدم رکی هستم ما اومدیم خواستگاری همه هم میدونیم. این پسره من از دخترت خوشش اومده ولی من اگه جای تو بودم دخترمو بهش نمی دادم ( ای بابا پدر تو توی تیم ما هستی ها حواست هست؟)

عمو: ا  چرا؟ پسر به این خوبی. ( جای عمو با پدرم عوض شده )

پدر: اخه این پسر نه کار داره و نه اینده شغلی. منم که نمیتونم ساپورتش کنم. فقط قول میدم بزارم بره تو طبقه بالایی زندگی کنه. تا لنگ ظهر خوابه. علاف و بیکار. تنها کاری که بلده فقط میتونه کباب درست کنه. که زشته واسه شما دامادتون کبابی باشه.

مادر: ا نگو اینجوری آقا پسرم یه تیکه جواهره. دست به سنگ میزنه طلا میشه.

ییهو گوشیم اس ام اس اومد باز کردم دیدم خواهرمه نوشته بود بابا چی میگه؟ چرا توجیهش نکردی؟

منم فقط نیگاه کردم به خواهرم و سری تکون دادم. 

داداش مولود گلوی خودشو صاف کرد و گفت: عمو جان (منظور پدرم بود) شما که می دونستید چرا پسرتون رو برداشتید اوردین

پدر: ببین پسرم به اصرار خودش. بهشم گفتم من تمام حقایق رو میگم. من نمیتونم به دوست چند ساله ام وعده بدم و دروغ بگم. 

عمو: خب شما اینجا نایب ما هستین پس ریش و قیچی دست خودت.

پدر: پس من سوالاتم رو می پرسم. علیرضا کار داری؟

من که دیدم از پدر خودم دارم خنجر میخورم و هیچ امیدی به بابام نداشتم که بخواد کمکم کنه توی زندگی با خودم گفتم هرچی توی چنته دارم میریزم بیرون. صدامو صاف کردم و گفتم: بله. برای خودم کار میکنم. کارم رو هم میدونید چیه. شاید همیشه نباشه اما هست اونقدری که بتونم گلیم خودمو از ب بکشم بیرون.

پدر : خونه داری؟

من: نه ولی قولی دادین که گفتین طبقه بالا رو میدم بهت. موقتاً میام اونجا تا بتونم جایی رو رهن کنم.

پدر: افرین پسرم. نه خوشم اومد. داری مرد میشی. خب بگو ببینم خرج عروسی رو داری بدی؟

من: الان نه ولی تا یکی دو سال دیگه جمع میکنم.

پدر: این نشد. اومدیم و تا دوسال دیگه نتونستی. نمیشه که دختر مردم بمونه رو دستت.

من: الان موقعیتشو ندارم

پدر: خب پس برو هروقت موقعیت داشتی بیا جلو. الان بیخود کردی عاشق شدی. 

با گفتن این جمله خیلی بهم برخورد. از جام بلند شدم و به سمت در رفتم. یادم اومد سوئیچ ماشین پیشمه گذاشتم دم در و پیاده رفتم خونه....

دو سه ساعت بعد همه اومدن خونه. خودمو زدم به خواب. بابا اومد تو گفت میدونم بیداری بشی دو کلوم باهات حرف بزنم. 

منم از اونجایی که بابام سرمو ببره هیچی نمیگم. احترام گذاشتم و نشستم رو به روش.

خنده ای کرد و گفت. اینو نیگا با لباس پلو خوریت خوابیدی. مثه عاشقای شکست خورده رفتار میکنی. جمع کن بابا . من تو رو میشناسم. 

خنده اش حرصم میداد اما به روی خودم نیاوردم فقط گفتم. اونجا خوب منو تحقیر کردی. اینجا هم میخوای تحقیرم کنی بابا.

قیافه جدی گرفت و نشست کنارم. رو کرد سمت دیوار و گفت: تحقیرت کردم چون پسری. نمیشد اون دختر رو تحقیر کنم. نمیشد بهتر از این همه چی رو بهم بزنم.

من: چرا باید بهم بزنی. مگه من نباید زندگی کنم؟

پدر: من ارزوم خوشبختی تو هست. اما ماجرای این دختر اینه که ایشون دوست پسری داره که من این دو رو باهم دیدم. یعنی مچشون رو گرفتم و این دو هم  همدیگه رو دوست دارن. اصلاً حتی دوست هم نداشته باشن. من فردا نمیتونم این رو تحمل کنم که عروس آینده ام یه روزی توی بغل کسی بوده باشه. نمیخواستم اینا رو جلوی خونواده اش بگم. نمیخواستم جلوی شماها بگم. اینو الان فقط به تو گفتم که بدونی چرا تو رو خراب کردم. اینجوری کسی به دیگرون شک نمیکنه. تو هم با خیال راحت میری سراغ یکی بهتر از اون.

حالم کمی بهتر شد. با بابام حال کردم. دیدم نه مردیه که میشه بهش تکیه کرد. مثه همیشه. نگرونیاش نگرونی های ماست.

دیدم بلند شد و گفت بسه دیگه پاشو لباساتو عوض کن همین یه دست لباس رو داری بدبخت. برو خرید کن واسه خودت این همه پول میگیری چیکار میکنی. منم گفتم چشم فردا میرم میخرم. که باز هم گفت پس خبرم کن بیام که مهمون تو باشم ....

پایان.

..................

پ.ن1: خیلی خوب نشد میدونم. معذرت میخوام.

پ.ن2: داستان دوم رو هم خدا بخواد فردا تموم میکنم.

پ.ن3: آخر ماجرا خنده دار نبود بیشتر طنز تلخ بود.


نوشته شده توسط علیرضا [ شنبه 29 اسفند‌ماه سال 1394 ] [ 02:10 ]

خب تا اونجا گفتم که خوابم برده بود و حالا ادامه ماجرا...

حس کردم گردنم داره میشکنه ( دیدن بد میخوابین گردن وضعیتش مناسب نیست و از درد گردن از خواب بلند میشید اینجوری شده بودم) چشمامو وا کردم. گیج بودم اصلاً نمیدونستم کجام ساعت رو نگاه کردم دیدم 9 هستش نمیدونستم صبح هست یا شب. گوشیو نگاه کردم دیدم 20 تا میس کال خورده از طرف خونواده. با خودم میگفتم من که خونه ام چرا این همه بهم زنگ زدن. نشستم دیدم لباس پلو خوری پوشیدم. یه ذره فکر کردم و تازه یادم اومدم ماجرا چی هست. به یکی از خواهرام زنگ زدم و بعد اینکه کلی فحش و نفرین نثارم کرد ساکت شد و اجازه داد که من حرف بزنم. سریع گفتم چی شده و اونم گفت باشه ردیفش میکنم فقط تا ده دقیقه دیگه اینجایی بحث شده سر غذا بابا گفته کباب تو حرف نداره منتظرن بیای تو کباب درست کنی.

با خودم گفتم : چی؟ من؟ کباب؟ بابا خدا وکیلی میشه از من تعریف نکنی. لطفاً بی خیال من شو.

هیچی بلند شدم و رفتم اونجا فاصله آنچنانی نبود تقریباً با ماشین یه ربع بیست دقیقه میشد. رسیدم و زنگ رو زدم خود عمو اومد بیرون و در رو وا کرد و سلام و رو بوسی و احوال پرسی و این چیزا و بالاخره اجازه داد ما بریم تو. داخل شدم و سر به زیر جلو می رفتم اما زیر چشمی آماره همه چی رو داشتم. دخترا یه طرف نشسته بودن. پسرا یه طرف پلی استیشن بازی میکردن. بابا با اون یکی عمو داشتن واسه هم خالی می بستن و مادر ها هم همه تو آشپزخونه در حال غیبت از این  و اون بودن. منم با همه یه سلام و احوال پرسی کردم و رفتم قاطی پسرا نشستم که نوبت بگیرم واسه بازی های چند جانبه پلی استیشن. تا نوبت گرفتم بابام گفت تو نمی خواد بازی کنی برو تو آشپزخونه. داشتم می رفتم سر راه یه دوتا تیکه به خواهرهای گرام انداختم و بقیه دخترهای عمو های قلابی هم یه سلام گرمی کردن که واییی علی چقدر بزرگ شدی و چقدر تغییر کردی و این چیزا. ولی خدا وکیلی یه نظر نگا کردما فقط یه نظر ولی چه جیگرایی شده بودن. شانس ما دوره بازی همشون جوجه اردک زشت بودن. الان اون جوجه اردکا همه بزرگ شده و ....

هیچی رفتیم تو آشپزخونه و سلام و باز هم احوال پرسی و این مادر ببوس اون مادر ماچ بکن و اون یکی قربون صدقه و اینا رو سپری کردیم تا بالاخره کباب رو گرفتم و تنهای تنها رفتم سمت منقل و ذغال و آتیش و کباب. تو حیاط و خلوت خودم بودم  و آروم باد میزدم و به خودم فحض می دادم آخه پدر من چرا این کار رو با من کردی تمام لباسام کثیف شد و بو گرفت همین یه دست لباس مهمونی رو داشتم که اکیپ دخترا اومدن هوا خوری توی حیاط. گوشه حیاط نشسته بودن و منم وسط داشتم باد خودمو میزدم و رفتم تو نخ همونی که تو بچگی هم بازیم بود. قیافه خوبی پیدا کرده بود. دوست داشتم ببینم درس و کارش به کجا رسیده. کلاً الان چیکارا میکنه که خواهرم اومد کنارم و در گوشم گفت کم زل بزن به دختر مردم با اون چشای هیزت. منم کم نیاوردم گفتم خب مامان میگه انتخاب کن منم دارم انتخاب میکنم. اونم خندید و گفت باشه دارم برات. بقیه مهمونی به خنده و شوخی شادی گذشت تا اینکه رفتیم خونه و خوابیدیم و صبح بیدار شدیم. مثه همیشه صبحونه رو خوردم و می خواستم برم سرکار که بابام گفت: تو واقعاً از این خوشت اومده؟ منم مثه خنگ ها گفتم: چی؟ از چی خوشم اومده؟ پنیر؟ حالم داره ازش بهم میخوره صبحونه ما شده همش چای پنیر.

ییهو برگشت گفت: نه احمق. دیشب مادرت همه چیو به من گفت. 

من با خودم میگفتم خدایا چی رو بهش گفته. داشتم به کارهای نکرده هم فکر میکردم. به این فکر میکردم نکنه منو جایی دیدن سیگار میکشیدم. بعد به خودم میگفتم الاغ تو که سیگار نمیکشی. خلاصه یه عرق سردی روی پیشونیم نشست و دلم اشوب شد. با ترس گفتم : چی رو بهتون گفت؟

همین که تو از مولود (اسم مستعار نمیدونم ییهو اومد به ذهنم که فردا روز کسی به خودش نگیره) خوشت اومده.

من با تعجب گفتم: وا مگه خوشم اومده؟

گفت : اره مامانت گفت

من: من چیزی به مامان نگفتم. 

برگشت و خندید: جراتشو نداشتی اما به خواهرت که گفتی.

وای خدا یعنی یه شوخی به کجا رسیده بود. یه آلو دهن این خواهر عزیز خیس نمیخوره. میدونستم این عموی عزیز به من دخترشو نمیده. از طرفی بدمم نمی اومد ازش. ولی خب چی به پدر می گفتم مونده بودم که برگشت و گفت: باشه سکوتت رو فهمیدم. ولی من مخالفم با این وصلت.

ای خدا پدر ما هم تا وصلت پیش رفته. بگو مخالفم با اینکه حرفشو بزنیم. چه برسه به اینکه وصلتی صورت بگیره.

که مادر وارد میدون شد. چیکارش داری. قربون قد و بالای پسرم برم. مگه چشه. چی کم داره از بقیه و دختره دلش بخواد. اینقدر از این حرفا زد و اه و ناله کرد که بابا قبول کرد زنگ بزنن و بریم جلو.

منم آماده شدم و رفتم سر کار تو راه میگفتم سنگ مفت گنجشک هم مفت. قبول کنن که خب بدم نمیاد خوبه. قبول هم نکنن دیگه مادر اینقدر گیر نمیده تو نرفتی جلو. یه جورایی دو سر سوده. .....

شب که برگشتم خواهرای عزیز و بردارای گرامی توی خونه دست و جیغ کشیدن که اره فردا شب قراره خواستگاری داریم... 

ادامه دارد...

......................

پ.ن:1 شب قسمت آخر رو میزارم. 


نوشته شده توسط علیرضا [ جمعه 28 اسفند‌ماه سال 1394 ] [ 00:27 ]

سلام

از همه معذرت میخوام.

شرمنده همه هستم. الان که میبینم آمار اینجوریه و همه میان و خودم نمی اومدم خجالت زده ام. ببخشید.

توی این مدت که نبودم از تولدم به اینور. یه کاری واسم پیش اومد و رفتم تهران و برگشتم. بعد از او وضعیت کاری رو که میدونید چطوریه. اخر سال هست و همه میخوان توی خونه جدید بشینن یا خونشون رو نو نوار کنن. دیگه از ساعت 8 صبح می رفتم تا 11 شب سر کار. میدونم که نباید این رو بگم ولی بهم حق بدین جون نوشتن رو نداشتم. از یه طرف هم حس نوشتن نبود اگر بود مطمئناً ساعت 2 شب هم شده می اومدم و می نوشتم. بازم معذرت.

ولی خب بالاخره امروز همه کارها تحویل داده شد. و دیگه وقتم یکمی ازاد شده. البته کنکور اردیبهشت مونده و من حتی کتابی رو باز نکردم. از دوستی که واقعاَ برام زحمت کشید و اطلاعات جمع آوری کرد برای کنکور معذرت می خوام که زحمتش رو اینجوری به هدر دادم.

سال جدید برام سال مهمیه. اول سال هجرت انجام میشه. سال بعد باید دنبال کار جدید باشم. باید ساماندهی کنم دخل و خرجم رو. باید بدهی هام رو بپردازم. باید پس انداز رو بکنم. 

سال جدید از خدا میخوام همه به ارزوهاشون برسن. به اهدافشون برسن. سالم و سرحال باشن. همه پدرا . همه مادرا همه و همه خدا پشت و پناهشون باشه.

سال جدید رو از خدا میخوام هیچ کسی بیمار نباشه. همه بیماریهای صعب العلاجی ها شفا پیدا کنن.

سال جدید از خدا میخوام مریض ما که دو سال هست رو تخت خوابیده و زندگی نباتی داره  رو شفا بده. خدایا خودت که میبینی اوضاع پدر و مادرش رو. کمکش کن...


اومدم که قول بدم این دفعه یه قول درست. تا اخر امسال هرچی مطلب نیمه کاره مونده تموم میکنم.

.....................

پ.ن1: همه تون رو دوست دارم.

پ.ن2: مرسی بابت کامنت هایی که تو تلگرام میدین و حالمو میپرسید. مرسی از اونایی که میان و باهام حرف میزنن به صحبت ها و درد و دل ها و چرت و پرتام گوش میدن. حوصله میزارن. ممنونم.

پ.ن3: مرسی بابت کامت هایی که با وجود اینکه نبودم توی وبلاگ گذاشتید. نگران بودین. گله گی کردین. ناراحت بودین. همه و همه رو بهتون حق میدم. منو ببخشید.

پ.ن4: ممنون بابت پیام های خصوصی که توی وبلاگ برام میزارید و جویای حال و زندگیم هستین. توی دنیای واقعی شاید اینقدر برای کسی مهم نبودم که اینجا هستم. لطف دارید همه و همه.

پ.ن5: اون دوستی که بدون نام کامنت میزاره و کلی فحش میده. ممنون میشم اسمت رو بزاری و ادرس بدی شاید بتونم بفهمم مشکلت با من چیه.

پ.ن6: امیدوارم همینطور بهم سر بزنید.

نوشته شده توسط علیرضا [ سه‌شنبه 25 اسفند‌ماه سال 1394 ] [ 22:31 ]
1 2 3 4 5 ... 13 >>