X
تبلیغات
مجتمع فنی
رایتل

پسر خیابونی
نوشته های پسر خیابونی
پیوندهای روزانه

سلام یه چیزایی تو ذهنمه که منو درگیر خودش کرده

اول اینکه یه داستان که هنوز با خودم هضمش نکردم و نمیتونم بیارمش روی کاغذ

دوم اینکه یه نفری یه پیامی داده که گفت علی تو خیلی پسر خوبی هستی ولی من از زندگیت میرم بیرون به این دلیل که نمیخوام مزاحمت بشم. (برداشت من از این حرف اینه که تو خودت میخوای بری چرا میگی مزاحمت نشم و منت میزاری سر ادم. من که نگفتم برو) در هرصورت امیدوارم که هرجا باشه سالم و سرحال باشه.

سوم اینکه جدیدا قدرت تکلم و بیانم خیلی اومده پایین و نمیتونم ارتباط با کسی برقرار کنم و حرف بزنم و نمیتونم حرفمو بزنم خیلی توپوق میزنم و گاف میدم اینم خیلی درگیرم کرده به این نتیجه رسیدم یکمی چیز میز بنویسم شاید این مشکل حل بشه

در آخر هم باز سال جدید تحصیلی داره شروع میشه و دوباره شما رو به این پستم دعوت میکنم. یکسال گذشت واقعاً

نوشته شده توسط علیرضا [ جمعه 26 شهریور‌ماه سال 1395 ] [ 21:54 ]

از سگی ترین روزهای مممکنه بنده این چند مدت بوده روزها پشت هم سگی و سگی تر میشن. تنها یه اتفاق خوب بود که باعث شد یه فاصله خوب بیوفته بین این روزها

جای همه خالی قبل تولد امام رضا یه چهار روز با خونواده عزیز رفتیم مشهد. که البته تا شب تولد بودیم و بلیط برگشتمون همون شب تولد بود.

حالا که برگشتم یکمی از لحاظ روحی سبک شدم ولی خب یه مشکلی هست نگاه میکنم اونجا یه سری قول داده بودم که الان یکی دو هفته گذشته فراموش شدن. نمیدونم چرا ما ادما اینجوری هستیم. 

تا یه چی میشه یه قولایی میدیم به خودمون اما خودمون بهشون پایبند نیستیم. البته یه چیز دیگه هم هست اونم اینه که خب اتفاقات ییهویی هم دخیل هستند. نمیخوام خودمو توجیح کنم اما خب دخیلن. فکر کن مثلا تو تصمیم میگیری هر روز بری حموم حالا یه روز یکی قبل تو رفته و اب سرده، یه روز آب قطع میشه، و.... پس میبینی حوادثی هستند که دست تو نیست.

امیدوارم بشه به قول ها عمل کرد...

نوشته شده توسط علیرضا [ شنبه 13 شهریور‌ماه سال 1395 ] [ 01:02 ]

سلام امروز یه سر به اینجا زدم خیلی دلم تنگ شده بود واسش اما واقعا وقت نمیکنم که بیام 

به وبلاگ تک تکتون اومدم خیلی ها بسته شدن اخه چرا

از طرفی نمیدونم چرا رفتین ولی امیدوارم هرجا هستین سالم و سر حال باشید.


نتایج رو زدن خب کارنامه رو دیدین منم بالطبع قبول نشدم 

حالم خوبه

نگران نباشید گرچه میدونم نیستین. اما کم کم دارم خودمو آماده میکنم واسه دوباره نوشتن. احتمالا از شنبه شروع میکنم یه چیزایی توی ذهنم هی اذیت میکنه.

..............

پ.ن» دوستانی که وبلاگاتون رو بستید اگه حذفش کردین بگین ادرس جدید رو بزارم کنار پیوند ها اگر هم باز میشه بازم اطلاع بدین که بدونم. 

نوشته شده توسط علیرضا [ پنج‌شنبه 11 شهریور‌ماه سال 1395 ] [ 01:35 ]

با تو...

به وسعت تمام نداشته هایم حرف دارم

مجالی نیست تا بنشینی به پای این همه حرف

دلم تنگ است ،فقط برای حرف زدن با تو

دیگر نمیدانم چه کنم یا چه بگویم

خسته ام...

کمی هم بیشتر..فراتر از تصورت...سخت است برایم توصیفش

تا به حال نمیدانم...

دیده ای درماندگی و بیقراری های من را یا نه؟!

بغض فرو خورده در گلویم....بهانه گیری های دل بیقرارم...

..ویا غم نهفته در نگاهم

که به خدا قسم هیچ یک از این ها دیدن ندارد

نوشته شده توسط علیرضا [ چهارشنبه 30 تیر‌ماه سال 1395 ] [ 22:46 ]

سلام به همه دوستان گل

خب از هرچه بگذریم بازم من غیب میشم ظاهر میشم. یه جورایی شدم مرد جادوگر غیب ظاهر شو 

توی این مدت خیلی دوست داشتم که خبری رو بهتون بدم نشد

همون روزی که آپ قبلی رو نوشتم. فرداش عید میلاد بود و اینکه توی اون روز من هم دایی شدم 

و مهمترین خبری که امروز به دستم رسید این بود که به طرز معجزه آسایی ارشد مجاز شدم. اخه مگه میشه؟ کارنامه زیبایی موجوده که هرکسی ببینه تعجب میکنه اما توی ادامه مطلب براتون میزارم که ببینید مجاز شدن راحته ولی اینکه کجا قبول بشی مهمه که من نیز اینبار مطمئن هستم هرجا قبول هم بشم نمیرم. ( نه تورو خدا بیا برو)

خب دیگه دوستتون دارم من برم. راستی راستی کماکان محتاج دعاییم و در جستجوی کار

پ.ن1: اون عزیزی که برام کادو خرید ممنونم خیلی کادوی قشنگی بود. 


 

نوشته شده توسط علیرضا [ چهارشنبه 26 خرداد‌ماه سال 1395 ] [ 04:34 ]

تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد   ////   حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد

...............

سلام. خیلی گیر بودم اما نمیشد واسه این روز عزیز چیزی ننوشت. عید میلاد مبارک

توی این یک ماهی که نبودم، کماکان دنبال کار هستم. دیگه یه جورایی پس انداز ته کشیده و کفگیر به ته دیگ خورده. ولی خب خدا بزرگه. خودش می رسونه.

جاتون خالی رفتم امتحان کنکور دادم و مثه کارشناسی فقط 23 تا تست زدم. فکر نمیکنم که اتفاق خاصی بیوفته.

نتایج آزمون نظام مهندسی رو هم اعلام کردن و دقیقاً 25 تا تست درست زده بودم متاسفانه 5 تا کم بود و قبول نشدم.

این از کلیه ماه که صبح میرم و شب برمیگردم خونه و خبری از کار نیست.

نت مشکل داشت و نمیتونستم وبلاگمو باز کنم همش جاهایی میرفتم که وای فای رایگان داشته باشه 

..................

خدایا خداوندا پروردگارا تو رو به این روز عزیز تو رو به امام زمان قسم که هیچ بیماری روی تخت بیمارستان نمونه. هیچ مریضی توی دنیا وجود نداشته باشه. همه توی همین امشب شفا بده. برای تو کاری نداره. لطفاً

خدایا هرچی تو دل دوستان وبلاگی و غیر وبلاگی هست اگه به صلاحشونه برآورده کن.

خدایا نیم نظری به ما هم بکن.

............................

پ.ن1: باز هم میگم شب بزرگیه عید میلاد همه مبارک 

پ.ن 2: دوستی که پیام خصوصی دادی و گفتی وبلاگت مزاحم داشت کامنتتو خوندم خیلی ناراحت شدم ولی جایی نداری که با هم صحبت کنیم. آرزو میکنم که یه وبلاگ جدید بزنی. منتظر آدرس جدیدت هستم

نوشته شده توسط علیرضا [ شنبه 1 خرداد‌ماه سال 1395 ] [ 23:09 ]

خب اول سلام به همه دوستام.

یک ماهه ننوشتم. خیلی حرف دارم اما الان که نشستم پای کامپیوتر یادم رفته چی میخواستم. بگم. اصلاً بهتره بگم یادم رفته چطوری بگم.

یک ماه میشه ننوشتم دلم داشت می ترکید. اما الان که نوشتم یکمی آروم شدم. تنها راهی که میتونه آرومم کنه اینه که بیام اینجا. بگذریم.

بالاخره جا به جا شدم. من به همراه چند تن از خواهران و برادران نقل مکان کردیم. الان یک ماهه اومدم تهران. شاید خیلی ها بیان و بگن ای بابا چرا رفتی و... چرا اصلاً اونجا رو انتخاب کردی و ....

ببینید ممنون هستم ازتون که نمیپرسید چرا رفتی. دلایل خاص خودم رو دارم.

این روزها در جستجوی کار هستم. هنوز که چیزی پیدا نشده ولی هم خدا بزرگه. هم من امیدوار بالاخره پیدا می کنم. دعا کنید.

توی این مدتی که نبودم نت پرسرعت نداشتم. الان هم با وصل کردن گوشی و نت همراه اول اومدم خوبه بد نیست. ولی خب مشکلات خاص خودشو داره.

این از ماجراهای این مدتی که نبودم.

......

روز پدر روز مردی که به همه ما بچه هاش زندگی بخشید. به همه ما یاد داد مهم باشیم. به همه ما فهماند که همه ما می توانیم یک آدم موفق باشیم. مردی که از خودش می گذشت برای فرزندانش. ( ناگفته نمونه اینا رو جلوش بگم. دیگه منو میکشه میشناسین بابامو که :دی) روز پدر مبارک.

جالب اینجاست روز پدر با روز تولد پدر پشت سر هم افتاد و این باعث شد که بابا معنای بیشتری بیابد. امروز سوم اردیبهشت روز تولد باباست. تولدت مبارک...

...............

پ.ن1: آخیش نوشتم.

پ.ن2: خیلی درگیرم. دعا کنید واسم.

پ.ن3:  بالاخره نمایشگاه کتاب امسال رو میبینم. امسال نمایشگاه کتاب کی میاد؟ هرکسی اومد خوشحال میشم از نزدیک گپی باهاش بزنم.

نوشته شده توسط علیرضا [ جمعه 3 اردیبهشت‌ماه سال 1395 ] [ 00:39 ]

سال نو بر همه دوستان وبلاگی و عزیزم مبارک


همتون رو دوست دارم


الهی همه دوستام هرچیزی که توی دلشونه اگه به صلاحشون هست برآورده کن.

خدایا توی این سال جدید همه رو عاقبت بخیر کن.

پروردگارا. همه دوستان و آشنایان و پدر ها و مادر ها، عزیزان همه دوستام رو صحیح و سالم در پناه خودت محفوظ بدار.

خدایا توی سال جدید هیچ بیماری مریض نمونه. چه کسانی که روی تخت خوابیدن. چه کسانی که دارن با بیماری های خاص دست و پنجه نرم میکنن. خدایا همه رو شفا بده.


آمین.

نوشته شده توسط علیرضا [ یکشنبه 1 فروردین‌ماه سال 1395 ] [ 08:00 ]

به زور مادر از خواب بیدار شد. کمی گیج بود. نگاهی به ساعت انداخت ساعت 7:30 دقیقه. خواب مانده بود. سریع لباس هایش را پوشید و صبحانه نخورده از خانه بیرون رفت. تا راه آهن فاصله زیادی داشت. این بار در شرکتی در نصب کولرهای قطار استخدام شده بود. رئیس خوبی داشت. اما بازه زمانی کار و سختی کار عذاب آور بود. راس ساعت 8:30 کارت رود را زد. 

- دیر کردی بازم مجید خان 

مسئول بخش تیکه ای انداخت و رد شد. مطمئن بود که اگر روزی خدا قسمت کن حال این یکی را حسابی بگیرد. سریع لباس عوض کرد و به سمت کارگاه خودش حرکت کرد.

- سلام مجید. شنیدی چی شده؟ آقای احمدی دعوت نامه ای رسیده بهش از یک شرکت آلمانی و اونم اوکی داده. میخواد از اینجا بره. خوش به حالش.

این را رضا همکار و دوست مجید گفت و با سرعت وسیله ای برداشت و رفت.

مجید کمی ناراحت شد. آقای احمدی مردی میان ساله با بار علمی فراوان بود که در قصمت توضیع قطعات قرار داشت. مردی که همیشه هوای مجید را داشت و یکی از مسئولین جزء در شرکت بود. شاید دومین نفری بود در این شرکت که با مجید خوب بود و یکی از دلایل موندن مجید تا به حال اقای احمدی بود. با این حال باید خودش می شنید. به سمت اتاق آقای احمدی رفت. 

- سلام. خوبین آقای احمدی.

- سلام پسرم. خوبی؟ جانم؟ چیزی شده ؟ جنسی میخوای برای کارت که در انبار موجود نیست؟

- نه شنیدم دارین میرین. راسته؟

آقای احمدی خنده ای کرد و گفت خب همه یه روزی می ایم و یه روزی میریم. برای پیشرفت باید رفت. کیه که از پول و جایگاه مناسب خوشش نیاد.

- درسته. پس موفق باشید. امیدوارم هرجا که هستید سلامت باشین آقای احمدی.

- ممنونم پسرم. توام همینطور.من تا آخر هفته هستم فقط برای اینکه نیروی جایگزین بیاد. 

- پس تا چهار روز دیگه میبینیم شما رو.

- شاید هم بیشتر و شاید هم کمتر. برو به کارت برس.

مجید به سمت کارگاه رفت و به این فکر میکرد که احتمالاً این کار را هم از دست می دهد. ولی فکر شب قبل و حرف هی ممد آقا میکرد. هرکاری بکن. تصمیم گرفته بود که تحمل حرف های زور را بکند. تحمل خفت، خواری و حتی شکسته شدن غرورش. 

تا بعد از ظهر اتفاق خاصی نیوفتاد. لباسهایش را پوشید و به سمت خانه رفت. در راه کمی تلفنی با الهام صحبت کرد و بعد از خداحافظی راهی خانه شد.


صبح روز بعد به موقع سرکار حاضر شد... یک ساعت مانده به ناهار به اتاق معاون ریاست پیج شد. مطمئن بود که زیر آبش را به خاطر تاخیر های مکرر زده اند. وسایل را جمع کرد و به سمت اتاق آقای ملکی رفت. 

- سلام جناب ملکی. من رو پیج کرده بودین.

- سلام آقای....

- حسنی مجید حسنی هستم.

- بله بله آقای حسنی.

- در خدمتم.

- سوابقت رو نگاه کردم. تاخیر های مکرر داشتین. یه توبیخی توی پرونده به این دلیل که در منطقه ممنوع سیگار میکشیدی. زیاد جالب نبود سابقه ات. البته یه تشویقی هم داشتی که پاداشش رو گرفتی. به خاطر اتمام کار در موعد مقرر. در هر صورت پارتی داشتی یا نه رو نمیدونم، خودت رو به نیروی انسانی معرفی میکنی. از فردا جابه جا میشی. رئیس شرکت و آقای احمدی هر دو تو رو انتخاب کردن برای گزینه بعدی به جای آقای احمدی. زودتر خودتو معرفی کن.

مجید درست نمی شنید. باور نمیکرد. مگر ممکن است؟ خدا رویش را برگردانده بود. بالاخره قرار است طعم خوشی و خوشبختی را بچشد. بیاد زودتر این خبر را به الهام میداد. باید زودتر خانواده رو مطلع میکرد. دیگر نمیتوانست دست دست نماید. الهام مال او شده بود.

- مطمئن هستید مهندس ملکی؟

- بله. مگه من شوخی دارم آقا. وظیفه من اطلاع رسانی بود. برید موفق باشید. فقط امروز کارتون رو تموم کنید و تحویل نیروی های زیر دستتون بدین.

- چشم.

در پوست خود نمی گنجید. به سرعت به اتاق نیروی انسانی رفت. خود را معرفی نمود. کارهای اداری را طی کرد. به پایین آمد. ناهار نخورده به سمت کارگاه رفت. تا بعد از ظهر همه کارها را تحویل داد. داستان را  برای رضا دوستش تعریف کرد. هردو برای مجید خوش حال بودند.

شب یک جعبه شیرینی خرید و با خوش حالی به سمت خانه رفت. در راه چند باری به الهام زنگ زد ولی جوابش را نداد. یک پیام برایش گذاشت.

عزیزم هروقت این رو دیدی بهم زنگ بزن منتظرتم. یه خبر خوب برات دارم.

به خانه که رسید. با شور و هیجان همه اتفاقات را برای خانواده اش تعریف نمود. آن شب در دل و خانه مجید جشنی به پا بود. شب به اتاقش رفت. با خدای خود راز و نیاز نمود. شکر گذار همه چی شده بود. به این فکر میکرد که آنقدر خوش حال بوده امروز سیگار هم نکشیده است. دوباره به الهام زنگ زد ولی جواب نداد. نگران شده بود. سابقه داشت جواب ندهد اما مطمئا اس ام اسی میداد. حوالی ساعت دوازده گوشی زنگ خورد.

- سلام عشقم. کجا بودی تا الان. اتفاقی افتاده؟

- نه مجید. بیرون بودم با خونواده. خب چی شده؟ خبر چیه؟

مجید بار دیگر ماجرا را برای الهام تعریف کرد.

- واییی مجید خیلی خوشحالم که بالاخره یه کار درست پیدا کردی. خوشحالم واست. امیدوارم که موفق باشی.

- الان دیگه میتونم با خونواده قضیه تو رو مطرح کنم.فردا شب یکمی زودتر میام که ببینمت. خیلی وقته ندیدم تورو. 

الهام حرفی نزد.

- چرا ساکتی؟ الو؟ هستی الهام؟

- اره مجید هستم. ما نمیتونیم هم رو ببینیم.

- چرا چی شده؟

- ببین مجید من قبلاً هم بهت گفته بودم. میدونی راستش...

- ا الهام زودتر برو سر اصل مطلب چی شده؟

- باشه. هفته پیش خواستگار اومد برام از طرف خانواده مادری. موقعیت خیلی خوبی هم داره. میخوان برن آلمان. پسره همه چی تمومه. منم خب نظرم مثبت بود. اخه چیزه... تو ...

- باشه الهام خوشبخت شی.

مجید گوشی را قطع کرد. گریست. باز هم گریست. آنقدر که دیگر توانایی نفس کشیدن نداشت. سیگاری در اتاق روشن کرد و همزمان میگریست. یاد حرف محمد آن رفتگر پیر افتاد: یکی رو انتخاب کن.

با خود گفت : ولی من انتخابی نکردم. من در عمل انجام شده قرار گرفتم.

حسی درونش می گفت. من کار رو انتخاب کردم ولی چند سال بعد عشقم رو تونستم بگیرم. شاید برای تو هم صادق باشه. 

و آن شاید همینطور در ذهنش تکرار میشد. کم کم با خودش میگفت شاید هم نه... شاید هم نه... غافل از آنکه پسر آقی احمدی خواستگار الهام بود.


پایان

..................

پ.ن1 : ببشید بابت این همه تاخیر.

پ.ن2: ببخشید اونجوری که میخواستم داستان پیش نرفت. اما میخواستم اینجوری تموم شه.


نوشته شده توسط علیرضا [ یکشنبه 1 فروردین‌ماه سال 1395 ] [ 04:00 ]

مجید باز هم قدم زنان به سمت خانه روانه شد. در راه به آینده فکر میکرد. به این که نکند شخصی پیدا شود و الهام را از اون بگیرد. به این فکر میکرد که بالاخره چه باید کرد. چکاری؟ از اون آدم ها نبود که در خانه بنشیند و منتظر روزهای خوب شود. گرچه خانواده ای داشت که اگر تا اخر عمر هم در خانه می ماند کسی چیزی به رویش نمی آورد ولی خودش چنین آمدی نبود. نگاهی به ساعت انداخت تقریباً یک ساعتی راه رفته بود. کنار خیابان ایستاد و سوار ماشین شد و به سرعت به سمت خانه رفت. در را باز کرد و وارد خانه شد. پدرش مثل همیشه پای تلویزیون بود و نیم نگاهی به پسر سردر گمش انداخت. مادر در حال چیدن سفره شام بود به سمت اتاقش رفت و دراز کشید. سرش به طرز دیوانه واری درد میکرد. چشمانش را روی هم نهاد و سعی کرد به چیزی فکر نکن....

بین خواب و بیداری بود که درب اتاق باز شد. پسرم شام آماده است.چشمانش را باز نمود و نگاهی به ساعت انداخت تقریباً نیم ساعتی گذشته بود. سریع به سمت آشپزخانه رفت و سر میز شام نشست. تقریباً نفر آخر بود که می آمد؛ ولی نفر اولی بود که از سر میز بلند شد...


دو ماهی می گذشت و مجید هنوز از این کار به اون کار و از این شاخه به اون شاخه می پرید.دیگر نمیداست که چه باید بکند. آن شب مثه هرشب به پارک رفت و شروع به سیگار کشیدن نمود. رفتگری که در حال جارو زدن بود نگاهی به او انداخت و در کنارش نشست. مجید به احترام رفتگر از جایش بلند شد:

سلام ممد آقا خوبی؟

سلام پسرم ممنون خوبم. تو چطوری؟ جدیداً زیاد میای اینجا. از جمع کردن فیلتر سیگارات آمارتو دارم.

جمله اش را با خنده تمام نمود.

- بله ممد آقا . یکمی درگیرم.

- میدونم. شما جوونا رو همه میدونم ماجراهاتون رو. قبل از اینکه همتون بیاین توی این پارک پاتوق کنید. اینجا کار میکردم تا به الان. بزرگ شدن تک تکتون رو دیدم. میدونم مشکلاتتون چی هست.

- راستش ممد آقا اوضاعم بیریخت شده. میدونی که قبلاً همه چیز رو تعریف کردم. واست.

- آره پسرم. ببین میخوام یه چیزی بگم. اگه یکی بهت بگه بین دو چیز فقط یکی رو میتونی انتخاب کنی. چیکار میکنی؟ اونی که موندگاره انتخاب میکنی یا اونی که موندگار نیست؟

- خب بستگی داره چی باشه.

- اگه بگن یا کار رو انتخاب کن یا عشقت رو کدومو انتخاب میکنی؟

- خب عشقمو با کار میخوام.

- فقط یکی.

در این لحظه بود که مجید مردد شد. دو راهی سختی بود نمیدانست که کدام مقدم تر هستند که باید انتخاب کند. ولی تصمیم گرفت. نمیتوانست از خاطرات خوب الهام دل بکند.

- عشقمو

-پس تو یک احمق بزرگی. عشقت موندگار نیست. تو اگه کاری نداشته باشی نمیتونی عشقت رو نگه داری. این یعنی اینکه تو واقعاً معلوم نیست دنبال چی هستی. من 25 سال رفتگر اینجام فقط به این خاطر که بتونم خونوادمو نگه دارم. این سوال رو یکی از من پرسید و من کار رو انتخاب کردم و الان لباس نارنجی تنمه. البته اینو بگم که بعد ها شانس اوردم و عشقمو هم به دست اوردم و هنوز که هنوزه باهاش زندگی میکنم. توام شاید این قاعده صادق باشه برات. بهش فکر کن. تصمیم بگیر. برای عشقت هر کاری بکن. نه هرکاری.

- منظورتون از هرکاری بکن نه هرکاری چیه؟

- هرکاری بکن یعنی یک شغل انتخاب کن و توش هرکاری ازت خواستن انجام بده. خورد شدی هم حرفی نزن. برای زندگی. ولی نه هرکاری. یعنی دست به هرکاری نزن. کارهای خلاف رو نکن.

- ممنون ممد آقا بهش فکر میکنم. الان اگه اجازه بدین برم خونه...

چیزی درون مجید به جنبش افتاده بود.

.....................

پ.ن1: اونجوری که میخوام پیش نمیره. ببخشید که بدشده نوشتنم

نوشته شده توسط علیرضا [ یکشنبه 1 فروردین‌ماه سال 1395 ] [ 01:04 ]
1 2 3 4 5 ... 14 >>