X
تبلیغات
رایتل

پسر خیابونی
نوشته های پسر خیابونی
پیوندهای روزانه

عالم محضر خداست در محضر خدا معصیت نکنید...


خدا نظاره گر همه اعمال خوب و بد هست. 

میگن تو چیزی از خدا بخوایی بهت میده و اگر بهت نداد در آخرت ده برابرشو بهت میده.

خب این درست اما اگه کسی ازش فقط یه شغل بخواد و اون بهش نده در آخرت ده برابرشو هم بخواد به طرف بده. این فرد توی دنیا چیکار باید بکنه؟ برای چی زندگی میکنه؟ با چی زندگی کنه؟ خب به راه کج هدایت میشه اینطوری. و در آخرت هم به خاطر گناهان راه کجش چوب توی آستینش میکنن. 

ممکنه کسی جواب این سوال رو بده؟ هیچکس جوابی نداده تا الان

نوشته شده توسط علیرضا [ شنبه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ] [ 00:48 ]

یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْأَبْصَارِ                              ای تغییر دهنده دلها و دیده‏ ها

یَا مُدَبِّرَ اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ                                               ای مدبر شب و روز

یَا مُحَوِّلَ الْحَوْلِ وَ الْأَحْوَالِ                                  ای گرداننده سال و حالت ها

حَوِّلْ حَالَنَا إِلَی أَحْسَنِ الْحَالِ                         بگردان حال ما را به نیکوترین حال

سلام

سال نو مبارک

سالی که گذشت امیدوارم برای همه سال خوبی بوده باشه. برای من که نبود ولی خب گذشت.

این سال جدید امیدوارم واسه تک تک شما عزیزان سالی پر برکت از همه لحاظ و پر از موفقیت و شادی باشه. برای همه شما آرزوی سربلندی و سرخوشی و سرافرازی دارم.


در آخر از همه عزیزان طلب حلالیت می طلبم. بالاخره نوبت ما هم شد که پا به سرزمین نینوا بذاریم. نایب الزیاره همه هستم توی نجف و کربلا و کاظمین و سامرا. امیدوارم سالی که برای من شروعش با این باشه. پایانش هم با همین باشه و پر از برکت و شادی و موفقیت باشه.

دوستتون دارم :گل:

نوشته شده توسط علیرضا [ دوشنبه 30 اسفند‌ماه سال 1395 ] [ 13:58 ]

سلام چند روز پیش یه سنگ ریزی توی کفشم رفت و منو برد توی خاطرات  گفتم اینم خب بالاخره یه مدل خاطراته

خب جونم براتون بگه من حدود دوم راهنمایی بودم که این اتفاق افتاد. از بچگی یادم نمیاد که خم بشم و کفشمو در بیارم و سنگ ریزه هاشو خالی کنم. از طرفی اینم بگم که اصولا کفش توی پام بیشتر از شش ماه نمیموند. البته الان دیگه اینجوری نیست و سابقه دو تا سه سال نگهداری رو هم دارم. خلاصه بچه بودیم و بابا ما رو برد کفش بخریم و ما یکی رو انتخاب کردیم و اونم گفت خوب نیست. دیگه از ما اصرار از اون انکار تا  بالاخره راضی شد و گفت این رو چون تو انتخاب کردی دو ماه دیگه اومدی گفتی کفش میخوام چشاتو در میارم. 

اینم یادم رفت بگم که مدرسه میرفتیم سنگ بازی کار هر روزمون بود. اکثر پسرهای اون زمون یادشون میاد که چی میگم. (اونقدری سابقه سنگ بازی دارم که سرم شکسته توی این راه )

خلاصه ما رفتیم مدرسه و بساط سنگ بازی شروع شد. کفش نو هم که سنگ رو باهاش شوت کنی گویا قدرت پات بیشتره. اینقدر بازی کردیم که کفش یکمی زوارش در رفت؛ روزها گذشت و گذشت و گذشت تقریباً یه ماهی گذشته بود که هر بار میرفتم خونه میدیدم جورابم کف انگشت بزرگه پاره شده. هرچی هم نیگاه میکردم زیر کفش سالم بود. دو جفت جورابم که لنگه ها رو جا به جا هم کردم و در اصل چهار لنگه پاره شدن حس سوزش توی انگشتم میکردم و می اومدم خونه میدیم زخم شده تا اینکه یه روز بالاخره توی نور کفش رو نیگاه کردم دیدم بعله چه نوری از سوراخ عزیز زیر کفش رد شده. تازه یه ماه شده بود و جرات نداشتم بگم کفشم اینجوریه. با همین ترتیب شروع کردم باهاش مدرسه رفتن و گفتم بعد شش ماه یکی میخرم. دیگه آب بارون و زخم و اینا رو باید تحمل کنم....

یک روز وقتی داشتم از مدرسه برمیگشتم اون اتفاق افتاد....


----

پ.ن1: بالاخره یه چی یادم اومد درباره اش بنویسم.

پ.ن2: ببخشید خیلی وقته دورم از نوشتن اگه بد بود معذرت میخوام

نوشته شده توسط علیرضا [ چهارشنبه 18 اسفند‌ماه سال 1395 ] [ 20:43 ]

بالاخره یک سال دیگه هم گذشت هم از عمر من هم از عمر وبلاگ و هر دو بزرگتر شدیم. خب خیلی اتفاقات افتاد خیلی چیزا یاد گرفتیم. پستی و بلندی زیاد بود. 

مدتی نمی نوشتم. درگیری های بیمارستانی، آشناییت های جدید، فشار های کاری و بیکاری همه دست به دست هم داده بودن و مجال نوشتن رو نمیدادند. اما خب الان همه چی رو به راهه.

خوشحالم که الان پرانرژی هستم. نمیخوام این یک سال رو بهش فکر کنم میخوام یه جوری از ذهنم پاک بشه و مخصوصاً این چند ماه اخیر به همین دلیل چیزی ازش نمیگم.

بهتره از اینده حرف بزنیم. یه امتحان سر راه دارم که امیدوارم قبول شم. و اینکه نوشتن رو دوباره شروع کنم. هنوز ایده و داستان و ماجرایی به ذهنم نرسیده. اما خب بالاخره توی این یکی دو روز یه چیزی میرسه. پس منتظر خبرای خوب باشید.

متاسفانه  خیلی چیزها رو دوست دارم بگم اما وبلاگ رو آشناها پیدا کردن. از طرفی بعضی دوستان اگه مثلاً بیام بگم مریض بودم لطف میکنن و توی شبکه های اجتماعی بصورت خصوصی میان و جویای احول میشن. به همین دلیل خیلی چیزا رو نمیشه گفت.

-------------

پ.ن1: بانک مهر اقتصاد و بانک سامان ممنونم که تولدمو تبریک گفتین.

پ.ن2: همراه اول ممنونم که بهم 24 ساعت مکالمه رایگان درون شبکه دادی ولی من کسی رو ندارم که بخوام استفاده کنم و یک دقیقه اشم هنوز استفاده نکردم پس پلمپ بهت تحویلش میدم.

پ.ن 3 : اونی که توقع داشتم بهم تبریک بگه نگفت. اما خب حتماً مشکلات داره.

پ.ن4: خواهر عزیزی که از آلمان برای من پیام تبریک فرستاد ازت متشکرم

پ.ن5: بالاخره یکبار تو عمرم کادو تولد کردم بهترین چیزی بود که بهم کادو دادی عزیز ممنونم ازت.

پ.ن6: اگر ممکنه وبلاگ وبلاگ توی خود وبلاگ پیام بذارید و کامنت وبلاگی رو توی شبکه های اجتماعی نگید لطفاً. و نپرسید چیزای شخصی رو ممنونم.

دوستون دارم همه کسایی که به اینجا میان و سر میزننن

پ.ن7: از بهامین ، جودی، الهام، سارا ، مریم و کسایی که شاید اسمشون از قلم افتاد تشکر که جویای احوال بودن.

پ.ن 8 : اون دکتر وبلاگ روزی مقل امروز همش بسته ایی جریان چیه؟ یه خبری از خودت بده


..............................

ویرایش : نل وبلاگت رمز دار شده افتخار داشتیم رمز رو بده جویای احوالت باشیم

نوشته شده توسط علیرضا [ چهارشنبه 4 اسفند‌ماه سال 1395 ] [ 23:35 ]

اینکه کلاً توی این یه سال تغییر کردم دست خودم نیست و همش رو میندازم گردن این روزگار

یه نگاه میندازم امسالم با پارسالم تفاوت چندانی پیدا کرده و اونم جز پسرفت چیزی نبوده.

بی حوصلگی و بد اعصابی  رو که داشتم هیچ الان سکوت هم بهش اضافه شده  که خیلی ها میگن خوبه اما واسه منی که این کار رو بلد نبودم یه اتفاق دیونه کننده هستش.

به قول یکی از دوستان میگه بیکارم ولی از طرفی وقت هیچ کاری رو هم ندارم.

راست میگه در اصل خود من کار خاصی نمیکنم ولو اینکه از صبح پا میشم و تا شب در فعالیت هستم ولی باز هم به هیچکدوم از کارها نمیرسم این میشه نا امیدی و اعصاب خوردی که همش برمیگرده به بی هدفی. از طرفی اوضاع به گونه ای شده که اصلا مجال تغییرش نیست و مجبوری خودت رو همرنگش کنی.

اینا رو گفتم که به اینجا برسم. هوا سرده خواهرم حجابتو رعایت کن.  نه نه میخواستم بگم اگر نیستم به یادتون هستم 

نوشته شده توسط علیرضا [ سه‌شنبه 27 مهر‌ماه سال 1395 ] [ 17:06 ]

سلام به همه دوستان عزیز. محرم آمد و این شب ها رو به همه دوستانتون تسلیت میگم .

توی این شب ها به این فکر کردم که بهتره یکمی علم خودمون رو درباره محرم و واقعه عاشورا ببریم بالا. از اونجایی که بین همه دوستان میبینم فقط و فقط میگن امام حسین رو سر بریدن و سینه زنی و زنجیر زنی انجام میدهند. بدون هیچ اطلاعایی تصمیم گرفتم کمی تحقیق کنیم. 

اول از همه از خطبه حضرت زینب در واقعه بعد از عاشورا شروع میکنیم. همه جا می شنویم که میگن خطبه طوفانی حضرت زینب. و چه خطبه ایی بوده. اما کسی متن خطبه رو نمیگه. به همین دلیل متن کامل خطبه حضرت در کوفه در ادامه مطلب قرار داده شده. باشد که رستگار شویم.

  


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علیرضا [ دوشنبه 12 مهر‌ماه سال 1395 ] [ 13:38 ]

سلام یه چیزایی تو ذهنمه که منو درگیر خودش کرده

اول اینکه یه داستان که هنوز با خودم هضمش نکردم و نمیتونم بیارمش روی کاغذ

دوم اینکه یه نفری یه پیامی داده که گفت علی تو خیلی پسر خوبی هستی ولی من از زندگیت میرم بیرون به این دلیل که نمیخوام مزاحمت بشم. (برداشت من از این حرف اینه که تو خودت میخوای بری چرا میگی مزاحمت نشم و منت میزاری سر ادم. من که نگفتم برو) در هرصورت امیدوارم که هرجا باشه سالم و سرحال باشه.

سوم اینکه جدیدا قدرت تکلم و بیانم خیلی اومده پایین و نمیتونم ارتباط با کسی برقرار کنم و حرف بزنم و نمیتونم حرفمو بزنم خیلی توپوق میزنم و گاف میدم اینم خیلی درگیرم کرده به این نتیجه رسیدم یکمی چیز میز بنویسم شاید این مشکل حل بشه

در آخر هم باز سال جدید تحصیلی داره شروع میشه و دوباره شما رو به این پستم دعوت میکنم. یکسال گذشت واقعاً

نوشته شده توسط علیرضا [ جمعه 26 شهریور‌ماه سال 1395 ] [ 21:54 ]

از سگی ترین روزهای مممکنه بنده این چند مدت بوده روزها پشت هم سگی و سگی تر میشن. تنها یه اتفاق خوب بود که باعث شد یه فاصله خوب بیوفته بین این روزها

جای همه خالی قبل تولد امام رضا یه چهار روز با خونواده عزیز رفتیم مشهد. که البته تا شب تولد بودیم و بلیط برگشتمون همون شب تولد بود.

حالا که برگشتم یکمی از لحاظ روحی سبک شدم ولی خب یه مشکلی هست نگاه میکنم اونجا یه سری قول داده بودم که الان یکی دو هفته گذشته فراموش شدن. نمیدونم چرا ما ادما اینجوری هستیم. 

تا یه چی میشه یه قولایی میدیم به خودمون اما خودمون بهشون پایبند نیستیم. البته یه چیز دیگه هم هست اونم اینه که خب اتفاقات ییهویی هم دخیل هستند. نمیخوام خودمو توجیح کنم اما خب دخیلن. فکر کن مثلا تو تصمیم میگیری هر روز بری حموم حالا یه روز یکی قبل تو رفته و اب سرده، یه روز آب قطع میشه، و.... پس میبینی حوادثی هستند که دست تو نیست.

امیدوارم بشه به قول ها عمل کرد...

نوشته شده توسط علیرضا [ شنبه 13 شهریور‌ماه سال 1395 ] [ 01:02 ]

سلام امروز یه سر به اینجا زدم خیلی دلم تنگ شده بود واسش اما واقعا وقت نمیکنم که بیام 

به وبلاگ تک تکتون اومدم خیلی ها بسته شدن اخه چرا

از طرفی نمیدونم چرا رفتین ولی امیدوارم هرجا هستین سالم و سر حال باشید.


نتایج رو زدن خب کارنامه رو دیدین منم بالطبع قبول نشدم 

حالم خوبه

نگران نباشید گرچه میدونم نیستین. اما کم کم دارم خودمو آماده میکنم واسه دوباره نوشتن. احتمالا از شنبه شروع میکنم یه چیزایی توی ذهنم هی اذیت میکنه.

..............

پ.ن» دوستانی که وبلاگاتون رو بستید اگه حذفش کردین بگین ادرس جدید رو بزارم کنار پیوند ها اگر هم باز میشه بازم اطلاع بدین که بدونم. 

نوشته شده توسط علیرضا [ پنج‌شنبه 11 شهریور‌ماه سال 1395 ] [ 01:35 ]

با تو...

به وسعت تمام نداشته هایم حرف دارم

مجالی نیست تا بنشینی به پای این همه حرف

دلم تنگ است ،فقط برای حرف زدن با تو

دیگر نمیدانم چه کنم یا چه بگویم

خسته ام...

کمی هم بیشتر..فراتر از تصورت...سخت است برایم توصیفش

تا به حال نمیدانم...

دیده ای درماندگی و بیقراری های من را یا نه؟!

بغض فرو خورده در گلویم....بهانه گیری های دل بیقرارم...

..ویا غم نهفته در نگاهم

که به خدا قسم هیچ یک از این ها دیدن ندارد

نوشته شده توسط علیرضا [ چهارشنبه 30 تیر‌ماه سال 1395 ] [ 22:46 ]
1 2 3 4 5 ... 14 >>