X
تبلیغات
رایتل

پسر خیابونی
نوشته های پسر خیابونی
پیوندهای روزانه

به زور مادر از خواب بیدار شد. کمی گیج بود. نگاهی به ساعت انداخت ساعت 7:30 دقیقه. خواب مانده بود. سریع لباس هایش را پوشید و صبحانه نخورده از خانه بیرون رفت. تا راه آهن فاصله زیادی داشت. این بار در شرکتی در نصب کولرهای قطار استخدام شده بود. رئیس خوبی داشت. اما بازه زمانی کار و سختی کار عذاب آور بود. راس ساعت 8:30 کارت رود را زد. 

- دیر کردی بازم مجید خان 

مسئول بخش تیکه ای انداخت و رد شد. مطمئن بود که اگر روزی خدا قسمت کن حال این یکی را حسابی بگیرد. سریع لباس عوض کرد و به سمت کارگاه خودش حرکت کرد.

- سلام مجید. شنیدی چی شده؟ آقای احمدی دعوت نامه ای رسیده بهش از یک شرکت آلمانی و اونم اوکی داده. میخواد از اینجا بره. خوش به حالش.

این را رضا همکار و دوست مجید گفت و با سرعت وسیله ای برداشت و رفت.

مجید کمی ناراحت شد. آقای احمدی مردی میان ساله با بار علمی فراوان بود که در قصمت توضیع قطعات قرار داشت. مردی که همیشه هوای مجید را داشت و یکی از مسئولین جزء در شرکت بود. شاید دومین نفری بود در این شرکت که با مجید خوب بود و یکی از دلایل موندن مجید تا به حال اقای احمدی بود. با این حال باید خودش می شنید. به سمت اتاق آقای احمدی رفت. 

- سلام. خوبین آقای احمدی.

- سلام پسرم. خوبی؟ جانم؟ چیزی شده ؟ جنسی میخوای برای کارت که در انبار موجود نیست؟

- نه شنیدم دارین میرین. راسته؟

آقای احمدی خنده ای کرد و گفت خب همه یه روزی می ایم و یه روزی میریم. برای پیشرفت باید رفت. کیه که از پول و جایگاه مناسب خوشش نیاد.

- درسته. پس موفق باشید. امیدوارم هرجا که هستید سلامت باشین آقای احمدی.

- ممنونم پسرم. توام همینطور.من تا آخر هفته هستم فقط برای اینکه نیروی جایگزین بیاد. 

- پس تا چهار روز دیگه میبینیم شما رو.

- شاید هم بیشتر و شاید هم کمتر. برو به کارت برس.

مجید به سمت کارگاه رفت و به این فکر میکرد که احتمالاً این کار را هم از دست می دهد. ولی فکر شب قبل و حرف هی ممد آقا میکرد. هرکاری بکن. تصمیم گرفته بود که تحمل حرف های زور را بکند. تحمل خفت، خواری و حتی شکسته شدن غرورش. 

تا بعد از ظهر اتفاق خاصی نیوفتاد. لباسهایش را پوشید و به سمت خانه رفت. در راه کمی تلفنی با الهام صحبت کرد و بعد از خداحافظی راهی خانه شد.


صبح روز بعد به موقع سرکار حاضر شد... یک ساعت مانده به ناهار به اتاق معاون ریاست پیج شد. مطمئن بود که زیر آبش را به خاطر تاخیر های مکرر زده اند. وسایل را جمع کرد و به سمت اتاق آقای ملکی رفت. 

- سلام جناب ملکی. من رو پیج کرده بودین.

- سلام آقای....

- حسنی مجید حسنی هستم.

- بله بله آقای حسنی.

- در خدمتم.

- سوابقت رو نگاه کردم. تاخیر های مکرر داشتین. یه توبیخی توی پرونده به این دلیل که در منطقه ممنوع سیگار میکشیدی. زیاد جالب نبود سابقه ات. البته یه تشویقی هم داشتی که پاداشش رو گرفتی. به خاطر اتمام کار در موعد مقرر. در هر صورت پارتی داشتی یا نه رو نمیدونم، خودت رو به نیروی انسانی معرفی میکنی. از فردا جابه جا میشی. رئیس شرکت و آقای احمدی هر دو تو رو انتخاب کردن برای گزینه بعدی به جای آقای احمدی. زودتر خودتو معرفی کن.

مجید درست نمی شنید. باور نمیکرد. مگر ممکن است؟ خدا رویش را برگردانده بود. بالاخره قرار است طعم خوشی و خوشبختی را بچشد. بیاد زودتر این خبر را به الهام میداد. باید زودتر خانواده رو مطلع میکرد. دیگر نمیتوانست دست دست نماید. الهام مال او شده بود.

- مطمئن هستید مهندس ملکی؟

- بله. مگه من شوخی دارم آقا. وظیفه من اطلاع رسانی بود. برید موفق باشید. فقط امروز کارتون رو تموم کنید و تحویل نیروی های زیر دستتون بدین.

- چشم.

در پوست خود نمی گنجید. به سرعت به اتاق نیروی انسانی رفت. خود را معرفی نمود. کارهای اداری را طی کرد. به پایین آمد. ناهار نخورده به سمت کارگاه رفت. تا بعد از ظهر همه کارها را تحویل داد. داستان را  برای رضا دوستش تعریف کرد. هردو برای مجید خوش حال بودند.

شب یک جعبه شیرینی خرید و با خوش حالی به سمت خانه رفت. در راه چند باری به الهام زنگ زد ولی جوابش را نداد. یک پیام برایش گذاشت.

عزیزم هروقت این رو دیدی بهم زنگ بزن منتظرتم. یه خبر خوب برات دارم.

به خانه که رسید. با شور و هیجان همه اتفاقات را برای خانواده اش تعریف نمود. آن شب در دل و خانه مجید جشنی به پا بود. شب به اتاقش رفت. با خدای خود راز و نیاز نمود. شکر گذار همه چی شده بود. به این فکر میکرد که آنقدر خوش حال بوده امروز سیگار هم نکشیده است. دوباره به الهام زنگ زد ولی جواب نداد. نگران شده بود. سابقه داشت جواب ندهد اما مطمئا اس ام اسی میداد. حوالی ساعت دوازده گوشی زنگ خورد.

- سلام عشقم. کجا بودی تا الان. اتفاقی افتاده؟

- نه مجید. بیرون بودم با خونواده. خب چی شده؟ خبر چیه؟

مجید بار دیگر ماجرا را برای الهام تعریف کرد.

- واییی مجید خیلی خوشحالم که بالاخره یه کار درست پیدا کردی. خوشحالم واست. امیدوارم که موفق باشی.

- الان دیگه میتونم با خونواده قضیه تو رو مطرح کنم.فردا شب یکمی زودتر میام که ببینمت. خیلی وقته ندیدم تورو. 

الهام حرفی نزد.

- چرا ساکتی؟ الو؟ هستی الهام؟

- اره مجید هستم. ما نمیتونیم هم رو ببینیم.

- چرا چی شده؟

- ببین مجید من قبلاً هم بهت گفته بودم. میدونی راستش...

- ا الهام زودتر برو سر اصل مطلب چی شده؟

- باشه. هفته پیش خواستگار اومد برام از طرف خانواده مادری. موقعیت خیلی خوبی هم داره. میخوان برن آلمان. پسره همه چی تمومه. منم خب نظرم مثبت بود. اخه چیزه... تو ...

- باشه الهام خوشبخت شی.

مجید گوشی را قطع کرد. گریست. باز هم گریست. آنقدر که دیگر توانایی نفس کشیدن نداشت. سیگاری در اتاق روشن کرد و همزمان میگریست. یاد حرف محمد آن رفتگر پیر افتاد: یکی رو انتخاب کن.

با خود گفت : ولی من انتخابی نکردم. من در عمل انجام شده قرار گرفتم.

حسی درونش می گفت. من کار رو انتخاب کردم ولی چند سال بعد عشقم رو تونستم بگیرم. شاید برای تو هم صادق باشه. 

و آن شاید همینطور در ذهنش تکرار میشد. کم کم با خودش میگفت شاید هم نه... شاید هم نه... غافل از آنکه پسر آقی احمدی خواستگار الهام بود.


پایان

..................

پ.ن1 : ببشید بابت این همه تاخیر.

پ.ن2: ببخشید اونجوری که میخواستم داستان پیش نرفت. اما میخواستم اینجوری تموم شه.


نوشته شده توسط علیرضا [ یکشنبه 1 فروردین‌ماه سال 1395 ] [ 04:00 ]