X
تبلیغات
رایتل

پسر خیابونی
نوشته های پسر خیابونی
پیوندهای روزانه

الهام به سمت مجید حرکت کرد. دختری با قد معمول و بسیار لاغر که موهای خود را مانند پسرها کوتاه کرده بود. پوست سفید و چشمانی عسلی داشت. 

سلام 

سلام مجید خوبی؟

خوبم عزیزم. دیر کردی.

اره بابام گفت می رسونمت تا سر چهار راه واسه همین طول کشید تا حاضر بشه.

هر دو نشستند و پیشخدمت مثه همیشه سفارش رو جلوی آنها گذاشت.

بازم سیگار کشیدی؟

ای بابا ترک عادت...

الهام سریع بین حرف مجید پرید و گفت: موجب مرض است میدونم. هزار بار گفتی. ولی کمترش کن باشه؟

چشم.

خب چه خبر چیکارا میکنی؟

ببین الهام جان. اینا رو ول کن میشه جدی حرف بزنیم؟

من که جدی ام. چی میخوای بگی دوباره شروع نکنی ها.

اتفاقاً این بار میخوام شروع کنم. ببین همیشه طفره میری ولی اینار باید حرف بزنیم. ما از دوستیمون چند سال میگذره؟ تو به پای من بودی قبول. میگی دوست دارم قبول. میگی حاضرم باهات ازدواج کنم قبول. ولی خب تا کی قراره اینجوری بمونه؟

ببین مجید. حالا که میخوای صحبت کنی بزار من اول بگم.خوب گوش کن. روز اول ما حرفمون این بود که اگر تو کیس مناسب تری گیرت اومد بری دنبال اون. و اگر من فرد مناسب تر از تو پیدا کردم با اون باشم. تو رفتی سربازی من منتظرت بودم در صورتی که میدونستی دو سه نفری رو به خاطر تو رد کردم. دو سال منتظرم که یه کار پیدا کنی در صورتی که باز هم دو نفری رو کنار زدم. اما اینا شاید از عمر من گذشته ولی بهت فرصت دادم چون میخواستم بدونم که تو سعی خودت رو میکنی.

خب سعی خودمو کردم. دیدی که نیست.

ببین مجید تو سعی خودتو کردی. تو پسر خوبی هستی. همیشه بهت گفتم. ولی عشق و عاشقی دوره اش تموم شده. با عشق و عاشقی نمیشه شکم دو نفر رو سیر کرد. اصلاً بگو ما عاشقیم هر روز نون و پنیر میخوریم. اما به نظرت چقدر میتونیم با عاشقی نون و پنیر بخریم؟ حداقل یکی از ما باید خرجی بیاره تو خونه. حتی اگه من کار پیدا میکردم از خدام بود تو بشی مرد اون خونه. توی زندگی فردای ما بیماری هست. مشکل هست. غم هست. شادی هست. اصلاً فکر کن من حمله شدم. با کدوم پول این بچه به دنیا بیاد؟ میگم من دو سال بهت وقت دادم. ولی از اون جایی که دوست دارم و نمیخوام زیاد توی زحمت بیوفتی میگم اگر کسی توی زندگیم پیدا بشه که شرایطش رو داشته باشه شاید دیگه نه نگم.

مجید هرچه میخواست شنید و فقط در آن سکوت سیگاری روشن کرد و همزمان قهوه اش رو مزه مزه میکرد. دیگر به حرفهای الهام توجه ای نداشت و صدای موزیک خواننده مورد علاقه اش رو که پخش می شد گوش میداد.

خانه خرابه تو شدم. به سوی من روانه شو...

مجید. کجایی تو؟ الان این سیگار سومه که پشت هم روشن کردی. باز من یه چی گفتم تو رفتی تو فکر. خودت گفتی جدی حرف بزنیم. ای بابا غلط کردم. اصلاً ول میکنم میرم ها.

نه اتفاقاً تو راست میگی پ. منم به این نتیجه رسیدم. حتی من فراتر از اینها رو تصور میکردم. به این فکر میکردم اگه فردا روز نتونیم زیر یه سقف زندگی کنیم اونقدر پشتوانه مالی دارم که بتونم برات یه زندگی بدون من رو فراهم کنم. به این فکر میکردم که حرفای تو کاملاً به جا هست. به این فکر میکردم که یعنی میشه من بتونم تو رو خوشبخت کنم یا نه...

اه مجید بس کن. دیگه نمیخوام بشنوم اعصابم داره خورد میشه.

باشه.

و هر دو در سکوت به موزیک گوش میکردن و سفارش خودشون رو مزه مزه میکردند....

الهام. دیگه دیره بهتره برسونمت خونه.

اوه اوه. نمیخواد من همینجا پایین پاساژ یه آژانس میگیرم میرم. 

مجید پول میز را حساب کرد و هر دو دست در دست هم به سمت بیرون پاساژ حرکت کردند. الهام سوار آژانس شد و مجید هزینه را با راننده حساب کرد و رفت...

ادامه دارد...


..............................

پ.ن1: ببخشید دیر شد. خیلی اوضاعم به هم ریخته. یه دستم شکسته و با یه دست زندگی میکنم این روزها 

نوشته شده توسط علیرضا [ سه‌شنبه 29 دی‌ماه سال 1394 ] [ 23:43 ]