X
تبلیغات
رایتل

پسر خیابونی
نوشته های پسر خیابونی
پیوندهای روزانه

مجید همانطور که قدم میزد به ساعتش نگاهی انداخت. گویا منتظر چیزی بود. هر لحظه به اضطرابش افزوده میشد که ناگهان صدای گوشی اش در آمد.

من دیگه خسته شدم/ بس که چشام...

سریع گوشی اش را جواب داد:

الو؟ ده دقیقه دیر کردی. نگرانت شدم.

چی؟ همونجای همیشگی؟ باشه تا نیم ساعت دیگه اونجام.

سریع از پارک خارج و سوار تاکسی شد.

با خود می اندیشید. امروز باید به صورت جدی صحبت کنیم. باید تصمیم الهام رو بدونم.میخوام ببینم تا چند سال دیگه قراره منتظر من بمونه؟....

جناب میشه دو تومن. 

از جا پرید و نگاهی به اطراف انداخت. این روزها بیشتر در فکر فرو می رفت. سریع پول را به راننده داد و از ماشین پیاده شد. نگاهی به برج تجاری رو به رویش انداخت و نفسی عمیق کشید. به طرف جلو حرکت کرد مستقیم به طبقه سوم برج رفت. در گوشه ایی کافه ای دنج و خلوت وجود داشت. دستگیره در را چرخاند. دلنگ...

صدای زنگوله بالای در شروع به ضرب گرفتن کرد. به سمت دورترین میز موجود رفت و خود را روی یکی از صندلی ها ولو کرد. 

سلام آقا مجید. خوبی؟ چه عجب یادی از ما کردی. راه گم کردی؟ خیلی وقته پیش ما نیومدی.

صدای پیشخدمت کافه می آمد که بالای سرش ایستاده بود.

سلام. خیلی ممنون. خیلی دوست داشتم بیام اما درگیر بود.

خوش اومدی. چی میل داری برات بیارم.

مثه همیشه یه قهوه ترک با یه لیوان آب برای من و یه چای برای مهمونم. ولی بذار مهمونم بیاد. فقط الان یه زیر سیگاری بهم بده.

پیشخدمت سری تکان داد و رفت و به سرعت یک زیر سیگاری روی میز مجید گذاشت و دوباره دور شد.

کافه زیاد شلوغ نبود. انطرف تر یک پسر و دختری نشسته و قلیانی میکشیدند. در کنار آنها دو جوان نشسته و گپ میزدند. مجید به دختر و پسر نگاهی انداخت و به این فکر میکرد که آنها هم مشکل من رو دارند یا نه؟ آخر سر هم فکرش به جایی نرسید و سیگاری روشن کرد و شروع به کشیدن نمود.

دلنگ... باز هم صدای زنگوله در آمد و همه به سمت در چرخیدند. مجید دختری که به چشمش زیباترین چهره را داشت در قاب در میدید. به احترامش بلند شد و منتظر ماند تا الهام جلو بیاید...

ادامه دارد...

....................

پ.ن1: بلاگ اسکای عزیز با خود خودتم. من وقتی میام چیزی رو مینویسم و چرکنویسش میکنم انتظار دارم سالم بهم تحویلش بدی نه اینکه نصفش رو ذخیره نکنی باز دوباره باید بنویسم. مسخره.

پ.ن2: اینقدر درگیرم که نگو موندم این داستان چیه شروع کردم به نوشتن. بگو آخه مردک مگه وقتشو داری. موندم چطوری تمومش کنم 

نوشته شده توسط علیرضا [ سه‌شنبه 22 دی‌ماه سال 1394 ] [ 00:51 ]