X
تبلیغات
رایتل

پسر خیابونی
نوشته های پسر خیابونی
پیوندهای روزانه

ببین پسرم تو دیگه بزرگ شدی فکر میکنم دیگه لازم ازدواج کنی. خب من تا اونجایی که بتونم کمکت میکنم. درسته هنوز بیکار هستی اما خدا بزرگه زمان من هم وقتی ازدواج کردم بیکار بودم ولی بعد از ازدواج خدا رو شکر کار گیرم اومد. زندگی و رفاه پیدا کردم.

بله پدر شما درست میگین ولی زمان شما با ما فرق میکنه. زمان شما تورم نبود. زمان شما مثه ما بیکار نبود. جمعیت زیاد نبود. تحریم نبود. الان من جوون امید به کار ندارم. این بدترین اتفاق ممکنه هست. الان زندگی دو نفر با یه میلیون تومن در ماه سپری نمیشه.

درسته پسرم تو انتخاب کن و بگو چه کسی رو میخوای و من میرم صحبت های اولیه رو میکنم.

جوان به فکر فرو رفت. یاد زمان دانشگاهش افتاد زمانی که با آن دختر آشنا شد...

ادامه دارد...

....................................

پ.ن1: سارا گیر داد طولانی ننویس منم گفتم باشه.

پ.ن2: پرستو گفت بزار امتحانم رو بدم بیاد بیام بخونم یعنی دو روز دیگه اونم دلیل کم نوشتن داستان بود.

پ.ن3: این داستان کاملاً زاییده تخیلات خودمه و احتمالاً فردا و پس فردا بنویسم ادامه اش رو تموم کنم.

پ.ن4: میدونستم زودتر می رفتم تهران تا پام رو گذاشتم تهران بارندگی گرفت و هوا صاف و عالی شد. مادر همیشه از کودکی میگفت مرد بارانی هستی من فکر میکردم مال جیش تو رختخوابه  اما الان فهمیدم نه قضیه چیز دیگه اییه اخه تا اومدم اهواز اونجا هم باروون گرفت.

پ.ن5: فکر نمیکردم اینقدر براتون مهم باشم مرسی تو این یه هفته همه سر میزدین.

نوشته شده توسط علیرضا [ یکشنبه 20 دی‌ماه سال 1394 ] [ 00:19 ]