X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

پسر خیابونی
نوشته های پسر خیابونی
پیوندهای روزانه

قبل از اینکه ماجرای اصلی رو براتون تعریف کنم باز هم مثل همیشه باید یه سری اطلاعات رو بهتون بدم.

بنده به همراه خانواده مسافرت رفته بودیم و اول مهرماه به شهر تشریف فرمایی کردیم. سال اول دبیرستانم بود و هنوز جایی ثبت نام نکرده بودم. هرجا پا می ذاشتم میگفتن نه. آخر سر با یه آشنا بازی که البته چون بحث پول در میون بود مدرسه غیر انتفاعی (الان نمیدونم اسمشون چی شده و چند تا هست اما زمان ما یه مدرسه پولی در کل شهر موجود بود که بهش می گفتم غیرانتفاعی) راضی شدن ما رو ثبت نام کنن. بالاخره ما راهی اون مدرسه شدیم. هیچکس رو نمیشناختم. اینا از همون بچه سوسول هایی بودن که از دوران دبستان مدرسه رو تسخیر کرده و تا آخرش مونده بودند. وارد کلاس که شدم یک نیکمت در ستون وسط، نیکمت آخر قرار داشت. از اونجایی که قدی دراز هم داشتم مجبور بودم به سمت تنها جای خالی پیش برم. معلم اون روز ریاضی بود. وارد شد و شروع کرد از اول یکی یکی پرسید که از کدوم مدرسه اومدین و معدلتون چنده. من پیش خودم می گفتم ای به خشکی شانس الان می رسه به ما ضایع می شیم. ای بابا آخه من چطوری بگم از بدترین مدرسه ممکنه توی شهر اومدم. اینجوری همه فکر می کنن من قاچاقچی و خلافکار هستم و هر اتفاقی پای من نوشته می شه. غافل از اینکه گوش بدم که اینا چی میگن. توی این افکار بودم که ییهو شنیدم اسمم رو صدا می زنه. بلند شدم و خودم رو معرفی کردم.

معلم: از کدوم مدرسه هستی پسرم؟

از مدرسه شهید حیدری. ( این جمله رو که گفتم تمام سرها با صدا سمت من برگشت. هنوز صدای سرها تو گوشمه )

معلم: معدل؟ ( کمی با تمسخر این رو پرسید)

19.50 هستم آقا

معلم: ببینید. یاد بگیرید اینم یک نمونه که توی بدترین شرایط میشه درس خوند.

من هاج و واج نگاه می کردم قضیه چیه وقتی نشستم بغل دستیم گفت

دمت گرم عالی بود بالاترین نمره کلاس بودی تا اینجا.....

خلاصه سرتون رو درد نیارم به این دلیل یه معروفیت و محبوبیتی در مدرسه پیدا کرده بودم و همه من رو میشناختن. از طرفی توی یه مدرسه خلافکار بودن در زمان قدیم کلی کلک و حیله بهم یاد داده بود که چطوری میشه بقیه رو اذیت کنم.

خب حالا می ریم سر اصل مطلب

آقا ما یه معلمی داشتیم از اونایی که جا نماز آب میکشه؛ معلم دینی. خیلی هم با ما لج بود. یه جوری شده بود شب ها کابوس این رو میدیدم. دیگه زده بودم به سیم آخر گفتم یه بلایی باید سرش بیارم. ( سال های هنرستان رو که تعریف کنم می فهمید این کاری که قراره بکنم چقدر بچگانه بود )

یک روز زنگ تفریح موندم کلاس کسی هم جرات نمی کرد بگه بیا برو بیرون به همون دلایل بالا. هیچی ما چهارتا پونز کار گذاشتیم توی صندلی منتظر که اقای معلم بیاد بشینه و با خیال راحت رفتیم بیرون از کلاس. زنگ خورد. یکمی دلهره داشتم ولی به سمت کلاس راهی شدم وقتی برگشتم معلم نیومده بود و داشتم وارد کلاس میشدم که چشمتون روز بد نبینه دیدم یکی از بچه ها داره میره سمت صندلی معلم. پریدم سمتش و با داد گفتم نشیییین. ولی دیر بود اون نشست. نشستش همانا و پونز رفتن توی پشت طرف همان. بچه مردم شروع به جیغ و داد و گریه کردن کرد. از شانس بدم معلم هم رسید و دید بچه داره گریه میکنه برگشت و گفت چکارش کردی؟؟

گفتم : آقا رو پونز نشسته و دوخته شده به صندلی نمیتونه بلند شه. 

چی؟ پونز.... و به سرعت به سمت بچه مردم رفت و به زور از روی صندلی بلندش کرد و از شانس بد پونز تو پشت بچه مردم شکست. معلم ما هم نشست پشت بچه و هرکاری کرد سوزن رو در بیاره نتونست. برگشت رو به کلاس کرد و گفت همه بیرون و جز چند نفر من جمله من ( تقریباً سه نفر بودیم ). برگشت به پسره گفت شلوارتو دربیار اون بد بختم حرفشو گوش کرد. من ابله هم اون لحظه پوزخندی زدم که گویا معلم فهمید کار من هستش. معلم دوباره به پشت بچه خیز برداشت  و شروع به ور رفتن با اون کرد بالاخره بعد از چند لحظه موفق و خوشحال رو به ما گفت درش اوردم. سوزن رو در آوردم. برین دفتر پنبه بیارین. با سرعت رفتم سمت دفتر و رو به ناظم گفتم: پنبه... پنبه .... پنبه می خوام 

ناظم بلند شد و گفت پنبه برا چی میخوای. منم پنبه رو گرفتم و گفتم ک..و..ن بچه مردم خون اومده.

ناظم : چی؟ وایسا ببینم چی شده ها ؟

ولی دیر بود چون من به کلاسمون رسیده بودم و دیگه جلوی چشم ناظم نبودم اونم اومد سمت کلاس ما و از ماجرا پی برد. از اون روز سه روز اخراج بودم ولی خب این خوبی رو داشت که از اون روز به بعد معلم مذکور با من خوب شد و رفتاری شایسته انجام می داد. اینو نفهمیدم ترسیده بود بلایی سرش بیاد یا واقعاً خوشش اومده بود از این کار.

---------------------

پ.ن1: وبلاگ شده خاطرات من در گذشته 

پ.ن2: اینو خیلی وقته تو چرکنویس گذاشته بودم اما تصمیم گرفتم انتشارش بدم.

پ.ن3: خاطره خنده داری نبود فقط باید اونجا می بودید و از نزدیک لمسش می کردین  ( خاطره رو میگم)

پ.ن3: ای همکلاسی عزیز که اون بلا سرت اومد اونم ناخواسته منو ببخش. من بی تقصیرم. تقصیر خودت بود کی گفت بری بشینی روی اون صندلی به اون نرمی.

پ.ن4: قبلاً گفته بودم که یک عزیزی دوست دارم اینجا رو بخونه ولی خب بهش نمیشد ادرس بدم. الان آدرس دادم. خوشحالم که اینجا رو می خونی

نوشته شده توسط علیرضا [ شنبه 23 آبان‌ماه سال 1394 ] [ 23:14 ]