X
تبلیغات
رایتل

پسر خیابونی
نوشته های پسر خیابونی
پیوندهای روزانه

الان که فکرشو میکنم بنده جزو آدمایی بودم که در جنس مخالف شانس نداشتند. 

از اونجایی که سنم بالا رفته بود؛ زمان دانشگاهی تصمیم گرفتم که بله آدم بشم و تشکیل خانواده بدم. بعد از جشن شب یلدا با دوستان و صحبت و دیدن یک دوست و شناختن دختر عموی ایشون که در دانشگاه ما قبول شده و اومده اونجا که درس بخونه، ما تصمیم گرفتیم این رو بگیریم. اگر اشتباه نکنم ساکن کرج بودند. رفتیم جلو و صحبت های اولیه رو مقدمه چینی کردیم و به قول خودمون مخشو زدیم. ناگفته نَمونه که بیشتر برای داشتن آمار طرف این کار رو کردیم. به قول خودمون گفتنی گفتم یه ترم ایشون رو زیر نظر میگیرم. هیچی دیگه ترم تمام شد و تصمیم گرفتم که ترم دیگه با خونواده راهی بشم.

ترم شروع شد و اولای ترم بود. کنار ساحل لم داده بودم که دوتا مرغ عشق عاشق چیلیک چیلیک دست در دست هم اومدن قدم زنان عرض ساحل رو پیمودند. هی می رفتن تو افق محو میشدن و هی برمیگشتن و دوباره توی اینور افق محو میشدن. بعد یه مدت اومدن توی آلاچیق های کنار ساحل نشستند و یه چای قلیون سفارش دادند. ما هم که سر به زیر با دوستان نشسته بودیم و دروغ هایی که توی تعطیلات انجام نداده بودم و برای همه میگفتم که آی من این کار رو کردم و آی اون کار رو کردم. ناگهان در یک چشم به هم زدن مرغ عشق های مذکور روی میز ما پدیدار شدند و گفتند سلام.

برگشتیم نگاهی بهشون انداختیم؛ بله ایشون همان دختر مذکور بودند که در بالا ذکر خیرشون بود. اومده بودند نامزدشون رو معرفی کردند و رفتند. ما هم فقط تبریکی گفتیم.

دومی رو دیگه به زور با عزمی راسخ گفتم اینو سریع بهش میگم قبل از اینکه مرغ از قفس بپره. 

یکی از دوستان تصادف کرده بود و اونجا بستری شد و من این دختره رو اونجا میدیدم یه جورایی تو اکیپ دوستم بودند. خیلی نگاه های مختلف رد و بدل میشد. ولی خب از اون مدلا بود که نمیشد باهاش دوستی نمود و فقط یا ازدواج یا هیچ ( پسرای عزیز میدونن منظورم رو ). هیچی دیگه جوری شده بود که همه فهمیده بودند بابا این با تو میخواد یه صنمی داشته باشه. به اصرار بچه ها باز هم بعد از چندین ماه ما رفتیم جلو. اما این دفعه گفتم این نباس پاش برسه خونه وگرنه همه چیز می پره. باید همین یه ترم من کار خودمو بکنم و اسمشو بیارم تو شناسنامه. یه شب سرد بارونی بانوی مذکور با دوست گرامیشون از کنار ساحل به سمت خونه دانشجویی روانه شدند. من نیز با دوست عزیز تر از جانم به دنبال اونها راهی شدیم که در فرصتی مناسب بکشمش کنار و حرفمو بزنم. سرتون رو درد نیارم چند نفری مزاحم نوامیس مردم شدند و ما سینه چاک جلو رفتیم و با یه سلام گرم و احوالپرسی تصمیم بر این شد که اونها رو تا خونه مذکور راهی کنیم. دوستان هوس ذرت مکزیکی نموده و ما فرصت رو غنیمت شمردیم. چشمکی به دوستمون زدیم و ایشون دوست خانم رو با خودش برد. (من ادم رکی هستم و سریع می رم سر اصل مطلب نمیدونم خوبه یا بد). تا بهش گفتم که میشه باهم اشنا بشیم گفت من یه ماهه نامزد کردم. هیچی دیگه با گفتن این جمله نه ذرت مکزیکی خوردیم و نه ایشون رو تا خونه همراهی نمودیم (گفتم نامزدش بیاد ببرش ). راستش اولش فکر کردم دروغ میگه و بعد فهمیدم نه بابا بیچاره راست گفته. ولی بعد ها باز دوستان میگفتند که با ناراحتی بهت نگاه میکنه و حسرتی تو نگاهش هست. بازم میگم دوستان میگن من که هیچی تو نگاهش ندیدم.

اونجا بود که گفتم من نیمه گمشده ندارم و خودم کامل تشریف دارم .

پاورقی: عنوان مطلب رو گذاشتم بنگاه که اگه خواستید دستی بر سر شما بکشم شاید بختتون باز شه. والا

..................................

پ.ن1: حالم خوبه میتونم مطلب بخونم. اما هنوز اون بیماری ناشناخته، ناشناخته باقی مونده.

پ.ن2: عزیزی که وبلاگت رو رمز گذاشتی من اخه چطوری بیام تو وبلاگت وقتی که رمز ندارم. بدتر اینکه هیچونه دسترسی به شما ندارم که بگم رمزت رو بده. از این تریبون اعلام میکنم خودت مشکل رو حل کن.

پ.ن3: دوستان معذرت که این مدت نبودم.

پ.ن4: وقتی میگن بانوان راننده نمیشن ناراحت نشید.  خانم عزیزی که توی میدون ترمز میکنی و یه مشت ماشین پشت سرت وایمیسه. اونم فقط به این دلیل که به یه خانم دیگه توی پیاده رو سلام کنی و احوالپرسی ( البته بیشتر نشون بدی که پشت فرمونی) نکن عزیزم. برو از میدون بیرون بزن کنار بعد چاق سلامتی کن.

نوشته شده توسط علیرضا [ شنبه 16 آبان‌ماه سال 1394 ] [ 07:06 ]