X
تبلیغات
رایتل

پسر خیابونی
نوشته های پسر خیابونی
پیوندهای روزانه

روزی روزگاری درقدیم  دو برادر در کنار هم زندگی می کردند. یکی شاه و دیگری شاهزاده. یکی دریای علم و دانش و دیگری درب ورود آن. یکی امام و دیگری امام زاده. برادر بزرگتر مسئولیت سنگینی بر دوش داشت. مسئولیتی که باید به تمام دنیا ابلاغ می شد. برادر کوچکتر نیز در رکاب برادر بزرگتر فرماندهی می کرد. اجرای دستورات با او بود. 

در آن سال های خفقان. سال هایی که پر از مکر و حیله و دسیسه بود. برادر بزرگتر برای اجرای عدل و برای آگاهی مردم راهی جز مقابله با دشمن نداشت. باید تصمیم میگرفت. به سمتی که گویا او را دوست داشتند حرکت کند. گرچه می دانست که در آن راه خونش ریخته می شود. 

باری به سپه سالارش اطلاع داد: برادر عازم سفری هستیم. اسباب سفر را آماده کن. مهاجرت شروع شد. امیر به همراه برادرش و خانواده اش به سمت شرق حرکت کرد. در راه سواره نظام جلوی راهش را بست. به امیر نامه ایی دادند که یا شرایط ما را بپذیر و از ما باش یا سر از تنت جدا می کنیم. 

امیر با خود اندیشید. نمی توانست از حق بگذرد. نمی توانست حیله و دسیسه را نادیده بگیرد. باید مقابله می نمود...

در این میان برادر کوچکتر را با زر و سیم و حفظ جانش وسوسه می نمودند. اما سپه سالار وفادار تر از این حرفا بود. مردی که به برادر خیانت نکرد. مردی که با گروهی مختصر صف دشمن را شکست و درهم کوبید برای مشکی آب. برای سیراب نمودن امیرش. برای آب رساندن به فرزندان امیرش.

فرماندهی که تا لحظه آخر ارادت خالص خودش را به برادر نمایان ساخت و لحظه ایی او را برادر صدا ننمود. برادر کوچکتر فقط  وصیت پدر را عملی کرد. 

پسرم در جنگ برادرت را تنها نگذار. مراقب خواهرت نیز باش.

فرماندهی که قبل از امیرش آب نخورد.

........................

آری زبان و کلمات قاصر از گفتن است.

همه ما این ها رو شنیدیم. شاید خیلی ها بگن دروغه. خیلی ها بگن راسته. خیلی ها اعتقاد داشته باشن بهش ( از جمله خودم)، خیلی ها هم بهش اعتقاد نداشته باشند.

اونهایی که اعتقاد دارند که هیچ. اما اونهایی که اعتقاد ندارند یه سوال دارم اونم اینه که آیا شما این رو درس زندگی و اخلاق نمیبینید؟ شما فکر کنید یک داستان سرایی بوده و یک داستان هست. آیا از داستان به این زیبایی که شکی درش نیست واقعیت هست نباید درس گرفت؟ بیایید وجدانمان را بیدار کنیم. کمی هم واقع نگر باشیم. کاش همه برادر باشیم. همه بدون چشم داشت درس زندگی بگیریم و درس زندگی بدهیم... کاش...

برادر جان نمیدونی، چه دلتنگم...

..................

پ.ن1: شرمنده دیر اومدم خیلی درگیرم این روزها امیدوارم عزاداریاتون مورد قبول درگاه باری تعالی قرار گرفته باشه.

پ.ن2: حرفی نیست فقط کمی با وجدانمان حرف بزنیم و خلوت کنیم.

پ.ن3: مطلب اگه بهم ریخته بود ببخشید یه 48 ساعتی هست که درست نخوابیدم تا 72 ساعت دیگه هم همین قضیه ادامه داره. اگه دیر نظراتتون رو جواب دادم ببخشید


نوشته شده توسط علیرضا [ جمعه 1 آبان‌ماه سال 1394 ] [ 02:22 ]