پسر خیابونی
نوشته های پسر خیابونی
پیوندهای روزانه

صبح روز بعد خود و شرکت را برای ورود بازرس عالی رتبه کاملاً آمده نموده بودم. همه کارمندان من جمله منشی شخصی خودم را توجیح نموده که چگونه رفتار شایسته ای از خود نشان بدهند. از قضا برای خالی نبودن عریضه مدارک آن جوان دیروز را از پیش منشی گرفته و در راس نامه های خود قرار داده بودم. منتظر بازرس بودم که منشی زنگ زد و گفت آن جوان بخت برگشته آمده. به او گفتم بگذار بیایید داخل. گفتم فوقش تا آمدن بازرس کمی او را منتظر می گذارم یا اصلاً  از او را سرکار مورد نظر می فرستم تا اون نیز توجیه شود تا زمانی که بازرس وارد شد او را صدا زده و نشانش می دهم. در زد و  وارد شد. س...س...سل...سلام... جوابش را دادم و به خود می گفتم خدا آن مادرت را نیامرزد آخر در کودکی  اگر به تو تخم کبوتر می داد حال اینگونه زجر نمیکشیدی و ما را جان به لب نمی نمودی. گفتم بنشیند و پرونده او را باز نمودم. همانگونه که حدس می زدم مدارکش چنگی به دل نمیزد. یک لیسانس مهندسی از دانشگاه یالقوز آباد با معدلی ناپلئونی قرار داده بود که وقتی از دانشگاهش پرسیدم فقط فهمیدم در یکی از روستاهای دور افتاده ایی از ایران قرار دارد که بدون امتحان دانشجو می پذیرد. پرونده را بستم و نگاهی به چشمانش کردم. گفتم خانه ات خراب آخر تو را در چه سمتی قرار بدهم؟ با قیافه ایی مظلوم به من نگاه کرد و با همان زبان شیرینش هرکاری را درخواست می کرد. راستش را بخوایید دلم هم کمی سوخت ولی به روی خود نیاوردم زیرا این جماعت گشنه منتظر چنین فرصتی بودند. آخر از روی اجبار او را آبدارچی شخصی خود نموده و به او گفتم اگر امروز ختم به بخیر شود و خودی نشان دهد مطمئن باشد پاداش خوبی نصیبش می شود. سریع پرونده را راست و ریست کرده و به سمت آبدارخانه روانه اش کردم....

تا ظهر یکی دو بار چایی آورد انصافاً از حق نگذشته در بهداشت و چایی ریختن سنگ تمام گذاشت و نظرم را جلب نموده بود. ولی با این حال آن سر و وضع برای من نابسامان بود. به خود گفتم

اگر امروز همه چیز به خیر گذشت  سر و وضعش را درست نموده و در همین جا نگهش می دارم باشد که برای دنیای باقی توشه ایی اندک ذخیره کنیم..

در همین گیر و دار زنگ تلفن زده شد و با برداشتن آن رنگ به رخسارم نماند. بازرس عالی رتبه صنف وارد شرکت شده بود و مستقیم به اتاق اینجانب می آمد. سریع از پشت تلفن نکات لازم را گوشزد نمودم و خود را سرگرم مدارک و نامه ها کردم که بله ما هم سرمان شلوغ است. درب زده شد و از جای خود بلند شده  و درب را باز نمودم و با کلی تملق او را به سمت میز کنفرانس مشایعت نمودم  و سر یکی از بهترین صندلی ها جلوس نمود. خود نیز رو به رویش نشسته و با خنده ایی حاکی از چاپلوسی به او نگاه می کردم. ادم خشکی بود. قیافه ایی جدی با چشمانی ریز و بینی کشیده که سیبیلی پرپشت و مشکی در زیرش خود نمایی می کرد. برعکس پرپشت بودن سیبیل از مو چیزی نصیبش نشده بود و وسط سرش  با کویر لوت رقابت می کرد. البته نا گفته نماند موهای اطراف سرش سایه خنکی بر این کویر انداخته بودند. بوی ادکلنش که چه عرض کنم تا به حال بوی به این خوبی به مشامم نخورده بود. ادم تمیز و منظمی بود. این آخری را می شد از خط اتوی لباس هایش تشخیص داد. سریع سر اصل مطلب رفته و گفت پنجاه شکایت از جانب ارباب رجوع دارید که باید پروندها یشان را ببینم و همچنین در مورد استخدام گویا تبعیض نموده ایید. دست هایم را به هم می مالیدم و با خنده های الکی حرف هایش را تکذیب نموده و برای انجام اوامرش کمی طفره می رفتم. ابه هر دری زدم که بدانم منظور کدام پرونده ها می باشند که تا قبل از رسیدن دستش به آن ها راست و ریستشان بنمایمم. گویا می دانست که چه نقشه ایی دارم. گوشش به این حرف ها بدهکار نبوده و خم به ابرو نیاورد. باید پرونده ها را نشانش می دادم. خلاصه در آخر گفتم باشد یک گلویی تازه کنیم و برویم به دنبال پرونده های مورد نظر شما. باید سریع برگ برنده خود را رو می نمودم. زنگی به  آبدارخانه زدم و دو عدد چای سفارش دادم. در این حین از جوانی که امروز استخدام شده گفتم و توضیحاتی می دادم. کمی ترغیب به شنیدن شده بود که جوانک رعنا در زد و  از درب پشت بازرس وارد شد. چایی را روی میز گذاشت و به سمت در برگشت که صدایش نموده و او را در کنار خود فراخواندم. همزمان از مدارک جوان و طرز برخورد ما با او توضیحاتی می دادم تا اینکه به کنارم رسید و به بازرس گفتم که بفرمایید ایشان همان است از خود او بپرسید. سرش را بالا نمود؛ چهره اش برافروخته شده و رنگش عوض شد. ابروهایش را در هم کشید و با عصبانیت به من رو کرد. شما مرا مسخره نموده ایید؟ فکر کرده ایی با استخدام برادر زاده من می توانی من را بخری مردک؟ آن هم آبدارچی؟ به من توهین می کنی؟ کاری می کنم که مرغان آسمان به حالت گریه کنند. دیگر کافیست همین حالا اینجا را پلمپ می نمایم. به سرعت برگه ایی در آورد و زیر آن را امضا نمود و به سمت صورتم پرت کرد و از در خارج شد. من که هنوز از ماجرا خبر نداشتم هاج و واج به بیرون رفتنش نگاه می کردم. بعد از مدتی تازه فهمیدم چه گفته بلند شدم و نگاهی به جوان نمودم و گفتم آخر مادر مرده چرا حرفی نزدی. لبخند محوی بر روی لبانش بود و با مِن مِن می خواست بگوید که قربانتان گردم شما که نپرسیدی اما مهلت نداده و با مشتی جواب حرف هایش را دادم. با خود می گفتم خودم کردم که لعنت بر خودم باد....

...........

پاورقی : مترجم : با سلام اینجانب برای زیبایی داستان تمام کاراکتر ها را به فارسی ترجمه نموده به گونه ایی که خواننده تصور می کند داستانی ایرانی در مقابلش می باشد. از آنجا که علاقه ایی به استاد جمالزاده داشته و مرا به یاد کودکی و کتاب کباب غاز می برد از سبک او استفاده نموده ام. در آخر نیز بنده با مکاتباتی که با نویسنده کتاب داشته کلیات حقوق محفوظ و رضایت اینجانب نیز مورد تایید می باشد.

با تشکر . ش.ح

...............

پ.ن1 : کتاب داستان های یک دیوانه اثر باز هم و. ک. سپتون با ترجمه شریف حسین

پ.ن2: مترجم رو نمی شناسم نویسنده هم قبلاً گفتم چیزی ازش پیدا نکردم.

پ.ن3: امیدوارم راضی بوده باشید و عید به کامتون بوده باشه.

پ.ن4: دیگه ببخشید که کسی فکر نمی کرد اینجوری تموم بشه.

پ.ن5: قسمت های اول و دوم رو می توانید در اینجا بیابید. قسمت اول و قسمت دوم

پ.ن6 : سعی میکنم اگر وقت شد داستانک های دیگه این کتاب داستان های یک دیوانه رو هم براتون بزارم البته اگر تا اون موقع نخونده باشید.

نوشته شده توسط علیرضا [ جمعه 10 مهر‌ماه سال 1394 ] [ 15:36 ]