X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

پسر خیابونی
نوشته های پسر خیابونی
پیوندهای روزانه

- ولی بابا اون رفته؛ کسی اینجا نیست

- باشه پس تو هم برو.

دیگه صدایی ازشون نمی اومد و من تقریباً از ساختمان اصلی خارج شده بودم. ناراحت نبودم از اینکه دوباره میبینمش بلکه ناراحت بودم چرا نشناختمش و بپرسم چکار میکنه. به گذشته فکر میکردم و روزایی که دید میزدمش و توی مسیرهای مختلف دنبالش می رفتم. حتی یک بار جرات کردم و به خونشون تلفن کردم اما از اونجایی که نمیدونستم چی بگم قطع کردم. توی همین فکرها بودم که یکی صدام کرد: آقای استون...

برگشتم و به پشت سر نگاه کردم و دیدیم که همون دختره هستش. ماریا...

- میشه لطفاً صبر کنید

مثل احمق ها ایستاده بودم و بهش نگاه می کردم. به سمتم اومد و دست داد.

- سلام. امیدوارم الان شناخته باشید.

عزمم رو جزم کرده بودم که جلوش کم نیارم.

- اوه بله شما ماریا هستید متاسفم که همون اول نشناختمون. 

- مهم نیست. پدرم منتظرتون بود ولی... خب... من گفتم که شما رفتید... چطوره کمی بیشتر منتظر باشه. نظرتون با یه فنجون قهوه چیه.

گویا اون بیشتر از من مشتاق هم نشینی بود. نمیدونم اخه اون فقط میدونست من دوستش داشتم. در صورتی که حتی کلمه ایی به زبون نیاورده بودم و حرفی نزده بودیم. اما الان داشتیم صحبت میکردم. پیش خودم میگفتم چی ازم میخواد.

- اوه بله البته موافقم.

به سمت کافه توی شرکت حرکت کردیم. زیاد دور نبود به همین دلیل حرفی بینمون رد و بدل نشد. روی اولین میز و صندلی که رسیدیم نشستیم و دو تا قهوه سفارش دادیم. بهش نگاه کردم و گفتم

- خب؟

لبخندی زد و گفت : حقیقتش دوست داشتم ببینم بعد این مدت چکار می کنی؟

نمیدونم چطوری ولی زندگیم رو کامل از بعد از دبیرستان تا حال رو براش تعریف کردم. اینکه لیسانس گرفتم. الان دنبال کارم و... . در مقابل اونم رو به روم نشسته بود فقط قهوه توی فنجونشو اروم اروم می نوشید. بعد از اینکه حرفام رو تموم کردم بهش گفتم :

- شما چکار میکنید؟

- اوه خب من الان پزشک دندانساز هستم. گه گاهی به کارای توی شرکت پدرم هم کمک میکنم. یه مطب بالای موزه هنر دارم. دوتا بچه دو ساله و پنج ساله هم دارم و کلا از زندگی راضی هستم.

تازه فهمیدم چقدر ما اختلاف بین هم داریم. فکر میکردم الان من خیلی بالاتر از اون هستم. اما حالا فهمیده بودم که اشتباه میکردم. از لحاظ خاندوادگی هر دو در یک سطح بودیم. اما واقعا اون توی این سال ها از من پیشی گرفته بود و من واقعا این سال ها رو به بطالت گذرانده بود. اون هر چیز خوب رو داشت ولی من هنوز دنبال چیزهای کوچک گذشته بودم. دیگه مایل به ادامه صحبت نبودم

- خب خیلی خوشحالم که اینقدر موفق هستی ماریا. دیگه بهتره من برم و به قرارم برسم. از دیدنت خیلی خوشحال شدم.

- منم همینطور اما باید قول بدی که بهم سر بزنی. توی مطب منتظرتم بعد از ظهر ها اونجام. هنوز خیلی حرف مونده که بهت نگفتم.

- چشم حتما.

و بلند شدم و از اون دور شدم...


.....................

پ.ن 1 : بنا به درخواست دوستان ادامه رو گذاشتم.

پ.ن 2 : برگفته از کتاب داستان زندگی یک مَرد نوشته و.ک. سپتون

پ.ن3: دیگه ادامه ایی نداره البته کتاب ادامه داره اما این قسمت تا همینجاش کافیه بو کافی بود.


نوشته شده توسط علیرضا [ جمعه 27 شهریور‌ماه سال 1394 ] [ 14:07 ]